امیر عسگر: پژوهشگر و تحلیلگر ارشد امنیت ، استراتژیک در حوزه شبه جزیره ، یمن و عراق
🔹در مطالعات امنیت بینالملل و منازعات راهبردی، همواره افزایش تنش به معنای حرکت خطی و مستقیم به سمت جنگ فراگیر نیست. در بسیاری از موارد، هدف اصلی بازیگران از تشدید بحران، مدیریت هوشمندانه سطح تنش و ایجاد هزینههای تصاعدی و تدریجی برای طرف مقابل است؛ بهگونهای که او را در یک تنگنای شناختی و محاسباتی قرار داده و وادار کند میان تداوم مسیر فعلی و پذیرش هزینههای ملموسِ جدید، دست به انتخاب بزند. در این چارچوب مفهومی، «نردبان افزایش تنش» (Escalation Ladder) بهعنوان یکی از کارآمدترین ابزارهای اعمال فشار و بازدارندگی متقابل مورد توجه قرار میگیرد؛ بهویژه زمانی که یک طرف منازعه از ظرفیتهای نامتقارن نظامی، ژئوپلیتیکی و شبکهای از همپیمانان منطقهای برای تحمیل هزینههای چندوجهی برخوردار باشد.
🔹در محافل راهبردی، این پرسش بهکرات مطرح میشود که آیا ایران و محور مقاومت امکان بهرهگیری عملیاتی از چنین نردبانی را دارند؟ فارغ از تقلیلگراییهای رایج، اصل این ایده مبتنی بر یک منطق مشخص است: طرف مقابل را نه با یک جهش ناگهانی و غیرقابل پیشبینی، بلکه با مجموعهای از اقدامات تدریجی، مدیریتشده و هدفمند، به نقطهای نزدیک میکنید که حفظ وضعیت موجود (Status Quo) برای او بهشدت پرهزینه و غیرقابل تحمل شود. منطق نردبان تنش دقیقاً بر این اصل استوار است که شما سطح فشار را مرحلهبهمرحله ارتقا میدهید، اما همواره میان هر پله با پله بعدی، یک «فاصله راهبردی» و فضایی برای دیپلماسی یا عقبنشینی حریف باقی میگذارید. در این میان، خطای محاسباتی رایج آن است که تصور شود تنها گزینه مؤثر در تقابلها، حرکت مستقیم به سمت بالاترین سطح درگیری (آستانه جنگ) است؛ در حالی که ارزش ذاتی نردبان تنش در تدریجیبودن، قابلیت کنترل پیامدها و از همه مهمتر، ایجاد ابهام فلجکننده درباره پله بعدی است. در شرایط پیچیده کنونی، یکی از حوزههایی که در این چارچوب نظری اهمیت ژئوپلیتیک و امنیتی ویژهای یافته، تنگه بابالمندب و نقش یمن در بازتعریف امنیت خطوط ارتباطی دریایی (SLOCs) است.
🔹ژئوپلیتیک بابالمندب؛ تمایز میان حجم تجارت و وابستگی راهبردی
بر اساس برآوردهای نهادهای بینالمللی انرژی و تجارت، سالانه حجم عظیمی از تجارت جهانی از شاهراه دریای سرخ و آبراه بابالمندب عبور میکند. آمارهای اقتصادی، ارزش این حجم از ترانزیت کالا را در محدودهای بین ۷۰۰ میلیارد تا یک تریلیون دلار تخمین میزنند و نشان میدهند که حدود ۱۰ تا ۱۲ درصد از کل تجارت دریایی جهان به این گلوگاه وابسته است.
این وجود، در یک تحلیل دقیقِ راهبردی و در چارچوب اقتصاد سیاسی بینالملل، یک گزاره کلیدی هرگز نباید نادیده گرفته شود: میزان عبور کالا و انرژی از یک مسیر دریایی، لزوماً معادلِ میزان «وابستگی مطلق و بیبدیل» اقتصاد جهانی به آن مسیر نیست.
همین تفاوت ظریف است که ماهیت راهبردی بابالمندب را از تنگه هرمز متمایز میسازد. تنگه هرمز به دلیل حجم بینظیر انتقال نفت و گاز طبیعی و محدودیت شدید گزینههای جایگزین، در ساختار اقتصاد جهانی یک «گلوگاه استراتژیک» (Chokepoint) با درجه وابستگی بسیار بالا و حیاتی محسوب میشود. در نقطه مقابل، بابالمندب اگرچه یک مسیر شریانی برای اتصال زنجیره تامین میان آسیا، اروپا و بخشهایی از آفریقاست، اما در معماری تجارت جهانی از یک مزیت نسبی برای غرب برخوردار است: امکان تغییر مسیر ناوگان کشتیرانی به سمت دماغه امید نیک. بنابراین، بستهشدن یا ناامنشدن مقطعی بابالمندب الزاماً به معنای فلجشدن و توقف کامل تجارت جهانی نیست؛ بلکه پیامد قطعی آن، افزایش چشمگیر حق بیمه دریایی، طولانیشدن زمان حملونقل کالا و در نتیجه، افزایش تصاعدی هزینه نهایی تجارت و ایجاد تورم وارداتی در کشورهای مقصد است. درک همین ماهیت است که پایههای طراحی یک راهبرد مبتنی بر نردبان افزایش تنش را در این جغرافیا مستحکم میکند.
🔹ژئوپلیتیک بابالمندب؛ تمایز میان حجم تجارت و وابستگی راهبردی
بر اساس برآوردهای نهادهای بینالمللی انرژی و تجارت، سالانه حجم عظیمی از تجارت جهانی از شاهراه دریای سرخ و آبراه بابالمندب عبور میکند. آمارهای اقتصادی، ارزش این حجم از ترانزیت کالا را در محدودهای بین ۷۰۰ میلیارد تا یک تریلیون دلار تخمین میزنند و نشان میدهند که حدود ۱۰ تا ۱۲ درصد از کل تجارت دریایی جهان به این گلوگاه وابسته است.