در جنگ بین الملل دوم پیکار ایران و بیگانگان دو سه روزه پایان یافت و افراد و افسران وظیفه که احضار شده بودند مرخص شدند!
فرزند امام شنبه!که ستوان سوم احضار شده ای بیش نبود،باین ترتیب کارش بپایان رسیده بود و چون نمیتوانست در محل تولد خود رحل اقامت افکند بار سفر بدوش انداخت و با "وی"راه شمال را درپیش گرفت.
ایران در این تاریخ از طرف متفقین اشغال شده بود و بخصوص قسمتهای شمالی و غربی آن جایگاه قشون اجنبی بود!
#رحیل_غم_انگیز
گرچه افسونگر نداند هیچکس دیگر ترا
دوست میدارم هنوز ای ترک افسونگر ترا
گفته بودی عزم رفتن داری از شیراز من
خود نمیخواهد کنون شیراز هم دیگر ترا
گفته بودی میروم جائی که نشناسد کسم
هرکجا باشی شناسد اهل این کشور ترا
شکرلله شهره کردم با شرار عشق خویش
از کران باختر تا دامن خاور ترا
فی المثل در شهر خوی زانگونه داری اشتهار
کاندراین شهری که میبوده است بوم و بر ترا
از کنار بحر عمان تا لب رود ارس
رفته پیش از توست هرجا نامه و دفتر ترا
وز کلات نادری تا دامن شط العرب
نیک میدانند خلقی قصه سرتاسر ترا
راست خواهی میشناسند از فسون کلک من
مردم بیدار هند و خلق پیشاور ترا
آنقدر بازی بمن دادی و جانم سوختی
تا ببازیها گرفت این چرخ بازیگر ترا
دربدر کردی کسان را آنقدر از عشق خویش
تا بدینسان کرد آخر دربدر کیفر ترا
گرچه میدانم پشیمانی کنون از کار خود
بیم آن دارم که بینم زین پشیمانتر ترا
تا پشیمانتر نگردی خواند این کلک فضول
از خردمندی بگوش این قصه ی آخر ترا
هرچه کم باور زمن کردی فزون دیدی زیان
زین قبل شاید که این پند اوفتد باور ترا
جان من،محبوب من!بیهوده بار خود مبند
زانکه شهر خوی بود زندان اسکندر ترا
آسمانی قیر گون دارد،هوائی فتنه زای
سنگهای فتنه میبارد ببام و در ترا
شبهه ای در این ندارم کاندیار فتنه خیز
مینماید پیش چشمان تل خاکستر ترا
جاده هائی تنگ دارد،راه هائی چنبری
میکند از خستگیها عاقبت چنبر ترا
مردمی دارد که ایرانی نژادستند و باز
پیش چشم آیند همتا مردم بربر ترا
هرچه گویندت ندانی،هرچه گوئی نشنوند
خیره در چشمان شوند آنگه چو جاناور ترا
دانم آنجا سخت بر فرهنگ ما نفرین کنی
چون نداند هیچکس گفتار چون شکر ترا
زین همه بگذشته آنجا جنب و جوش اجنبی است
کی خوش آیند اوفتد دیدار این منظر ترا؟!
چون ببینی اندر آنجا خرگه بیگانگان
ریزد از چشم سیه بر گونه ها گوهر ترا
تودل افروز منی،تو نوبهار شاعری
رنجه دارد حرفی ازگلبرگ نازکتر ترا
باد دیمه چون بپیچد در طناب چادران
نوحه خوان گردد بر استعفای شهریور ترا
چون بغلطد اشکها بر گونه ات چون روزگار
درمیان اشک غلطد خیمه ی نوذر ترا
رستم فریادزن،زان خیمه سر بیرون کشد
وز نهیب ناله اش لرزان شود پیکر ترا
پیش چشمانت سیه گردد ز بیداد سپهر
آسمان گردد عروسی قیرگون معجر ترا
لشکر نادر سیه پوش آیدت آنگه بچشم
خود شگفتی زاید از دیدار آن لشکر ترا
ور از این هم بگذری ترسم که آن دیوانگان
چشم کین دوزند بر این لاله ی احمر ترا
نیک میدانی که آنجا قصه ی زور است و کین
میکشند از دست شو چون نرگس عبهر ترا
واندر آن شهر غریب فتنه خیز فتنه زای
نیست این دیوانه مرد سفله هم شوهر ترا
آنکه نفس خویشتن را هادی و رهبر نبود
چون تواند بود آنجا هادی و رهبر ترا؟!
گرچه گفتم دیگرم با خیر و شرت کار نیست
عشق نگذارد که بگریزم ز خیر و شر ترا
خوی هوائی سرد دارد،بادهائی سرد تر
تیره میدارد ز سردی همچو نیلوفر ترا
باد صبح فرودینش چون فروجنبد ز کوه
میکند یاد آوری ها از دی و آذر ترا
دردغربت هم تومیدانی که دردی خوب نیست
کوه اگر باشی کند فرسوده و لاغر ترا
مهر شوهر چون نخواهی دید و میدانم نکو
میپرد دل هرزمان بر مادر و خواهر ترا
گرچه از مادر نبردی غیر تلخی بهره ای
تلخی رنج سفر شیرین کند مادر ترا
بدتر از اینها که گفتم آنکه این شهر شگفت
هست لرزان کشتی ای،در بحر پهناور ترا
گر خدا ناکرده خیزد بحر و طوفانی شود
گیرد اول ناو بی سکان و بی لنگر ترا
در مسیر سیل خوابیدن طریق عقل نیست
تیره میبینم از این دیوانگی اختر ترا
ورزبیم کلک من رای سفر کردی چنین
من بیاد دوستی بخشیدم ای دختر ترا!
آفتابی شو!ازین پس با توام پیکار نیست
نیست کلک من دگر آن کلک کین گستر ترا
چون شنیدی حرف من در خانه ماندی لایزال
تنگ از این پس ندارم کوچه و معبر ترا
گرچه از عشقی فروزان،شهپرم را سوختی
از شرار خود نسوزم بیش از این شهپر ترا
پندهای من حکیمانه است اندر گوش گیر
ویژه این پندی که دادستم بشعر اندر ترا
ریختم این گوهران ازپندها درپای تو
تا بگوش اندر بیابم چون در و گوهر ترا
پند من گر نشنوی روزی که آنجامیرسی
گردد از من اشک چشمان تو یادآور ترا
ای بت سیمین،حلالم کن،حلالت کرده ام
گر نبینی دیگرم یاننگرم دیگر ترا!
ریختم هنگام رفتن پیش پایت اشک عشق
رهنمون کردم بدینسان رحمت داور ترا
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
@drhamidi
Post #336
1.78K
Forwarded from مهدی حمیدی شیرازی