#در_خیمه_ی_سیاه
های ، ای ابر زمستانی تردامن!
از تو میپرسم این راز ، بگو با من
زین دو تن یک تن ناچار گنهکار است
اوست این تن که گنهکار بوَد یا من ؟
از تو میپرسم این قصه که میدانم
جز تو این قصه نداند کس ، الا من
بنگر امروز من ای شاهد دیروزی
تات در پیش خدا خوانم فردا من
این تو بودی که زدی برق و نگه کردی
چون زدم بوسه بر آن دست فریبا من
برق چشمان تو را بر رخ او لغزان
دیدم آن شب چو شفق در گل حمرا من
بس شنیدم ز لبش خندان پی در پی
کاین منم آخر با دوست به صحرا من
یعنی ای عاشق دهسال اگر رفتم
ها تو و ها دل تاریک شب و ها من
موی پیچیده شکن خورده بر آن شانه
باد بیدادگر افتاده در آن دامن
سوده با موی بر آن شانه ی سیمین دل
رفته با باد در آن دامن بالا من
هست عاشقکش، خوشبوی، فریبنده
ای سراپا هوس و مست ، سراپا من
نرم لغزان و نشاط آور و جان پرور
ماه و خورشید چه خوانمش خدایا من
آرزویی ، غزلی ، جامه به تن کرده
جامهای مانده میان تن او تا من
خواب شیرینی در عالم بیداری
شکرین خوابی نادیده به رؤیا من
از رخ روشنش و گرمی آغوشش
بیخبر از شب و تاریکی سرما من
زآن دم نرم هوس پرور مشک آگین
دیده جان گرسنه ی لذت نجوا من
او همه ناز و همه ناز تماشایی
من همه چشم و همه چشم تماشا من
او به حاشا زده بدها که به من کرده
وین دل مست خوشی داده به حاشا من
این همه دیدی و بسیار جز این دیدی
از تو پنهان چه کنم قصه ی پیدا من
تو ز نو کنده ، دل گریان از دریا
دل گرینده زده باز به دریا من
هان و هان بنگر ، کز آنچه در اینجا بود
خود همینجاست که وامانده و اینجا من
پس تنی از ما گر هیچ وفا داند
من تنهام ، بگو فردا ، تنها من!!.
#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها
@drmhamidi
Post #319
1.28K