منبع الهام این مثنوی شعری است از "آلفرد دوموسه"
زیر عنوان پلیکان.
#مرغ_طوفان
چو باز آید از خشم طوفان بدرد
بشب،گرسنه مرغ دریانورد
از آن دور کآید پدید از هوا
فروگسترد بال فرمانروا
شتابنده در سایه ی بال او
جگر خوارگان وی،اطفال او
به امید خوردن همه تن درود
بدان خسته دل بسته راه فرود
گشاده دهانهای چون غارها
بهم کوفته زشت منقارها
وی،آن مرغ بیچاره ی ناتوان
بناچار خون کرده از تن روان
درآن روز،صد بار از آن اوجها
فرورفته در نعره ی موجها
کران تا کران افق پا زده
تن شسته از جان بدریا زده
چو نایافته طعمه در راه خویش
دریده بگردون جگرگاه خویش
هم اکنون که زی آشیان تاخته
زتن طعمه ی جوجگان ساخته
بدینگونه فرسوده و تن کشان
فرود آید از چرخ دامن کشان
درآویزد آهسته چنگال ها
کشد بر سر صخره دنبال ها
نشیند همانجا که دل خواسته
که بنشسته و لانه آراسته
که جان از نگاهی برافروخته
که نی ها بآب دهان دوخته
که نوشیده از آسمان بوی او
که پهلوکشیده به پهلوی او
همانجا نشیند که دل بسته بود
ولیکن نه زآنسان که بنشسته بود
نشیند،نه از بهر آراستن
نه دیگر بامید برخاستن
دریده شکم،خسته،از جان بری
همه برده از یاد جز مادری
نهد بر سر خوان دل گرمشان
بمنقار کاود پر نرمشان
سراپا نگاهش بجز درد نیست
نگاهی بدانسان که میکرد نیست
بدانگونه بنشسته بر جای خود
که کس بر سر قبر فردای خود
دل از هستیش خون و خونین تن است
دل و تن بدین گفته آبستن است:
یکی مرغ بر کوه بنشست و خاست
برآن که* چه افزود و زان که چه کاست
من آن مرغم و این جهان کوه من
چو رفتم جهان را چه اندوه من؟!
*
بناگه ز بادی جگرکاه و سخت
بخویش آید آن مرغ برگشته بخت
بلرزد که طفلان پتیاره اش
نکرده بمنقارها پاره اش
نه از تن کشیده دل نرم او
نه نوشیده خون دل گرم او
ز بیمی که پروا کنند از بدی
نبلعند این طعمه ی ایزدی
به نیروی عشقی که چون خو،در اوست
زند تکیه بر هرچه نیرو در اوست
فشارد بر آن صخره چنگال ها
گشاید زهم آهنین بال ها
چنان پاره ابری برآید ز خاک
چو طوفان غریوی کشد سهمناک
بکوبد تن خویش بر خاره ای
بخاک افکند پیکر پاره ای
وزآن بانگ طوفان دم آتشین
گریزند مرغان ساحل نشین
شناسند از آن دم که سر کرده است
قضائیست،جائی گذر کرده است
*
سیاهی چو دریا گشاید دهان
غریوی شود در سیاهی نهان
بغلطند بر صخره ها آبها
برقصند در موج مهتابها
پری ماند از مرغ و بادش برد
دمد صبح و با شب ز یادش برد
***
من آن مرغ طوفان دریا دلم
که چون مرغ طوفان بود حاصلم
دراین عشق،یعنی بزندان خود
دریده تن خود بدندان خود
وی،آن غافل از مرغ خوشخوان خویش
ز خون من آراسته خوان خویش
بکامم اگر گشت ایام نیست
کس آگه ز عشق چو دریام نیست
من و دوست،فردا،که مشتی گلیم
کدامیم آن یک که بی حاصلیم؟!
*که:به ضم اول مخفف کوه است!
41/11/3تهران
#مثنویها
#حمیدی_شیرازی
@drhamidi
Post #243
971
Forwarded from مهدی حمیدی شیرازی