"روز آخر سال"
نه خنده کرد و نه گریید بل به خنده گریست
به روز آخر هر سال چون دلم نگریست
کسی شناسد حال مرا بآخر سال
که یار او ز سفر آمدهست و او سفریست
در این که سال نو آمد نشان زندگی است
در این که سال کهن شد نشان رهسپریست
پس این پیام نشاندار خندهایست ز مرگ
پس این کلام ز دیو است و در دهان پریست
از آن همیشه چو هنگام این پیام رسد
مرا دلیست پر از عیش و رنج و زین دو بریست
چگونهام؟ نتوان گفت! وین کسی داند
که زارزار بخندید و قاهقاه گریست
بمرد دلبر و جان من است و من ماندم
ولیک گاهی خالی شدن بعینه پریست
چه بود اگر بمثل او بماند و من رفتم؟
گذشتن از غم دنیا نه عادت بشریست
دوام هستی مولود آرزوی بقاست
چو اصل این سپری شد اساس آن سپریست
بهانههاست بر این زیستن که مسخره است
بنای عمر جهان بر پی بهانهگریست؛
هنوز خانه خراب است و کودکان خردند
هنوز بار به جای است و وقت باربریست
هنوز آن یک ناگفتهاست و این نشده
هنوز این یک ننوشتهاست و آن نظریست
طلاق گفتن عمر و فنای فکر بزرگ
بر این یتیم که دنیاست ظلم بیپدریست
کسیکه این همه بذر هنر نکِشته برفت
کُشندهی هنر از چشم مردم هنریست
بلاست روشن تیرهست مهر منکسف است
گهی به پرده نشستن بتر ز پردهدریست
بهانههاست به ماندن مرا چو خلق و از آن
یکی که مردن من مردن کلام دریست
بسا سخن که شناسم به لطف چون پریان
کزان ز فرط لطافت جهان به بیخبریست
هنوز مریم اندیشه را ز سحر سروش
به دلربائی بکری امید باروریست
طلوع جان من از پشت وزن و قافیهها
طلوع صبح نشابور و بامداد هریست
درین خیال کجم وان زمان به خویش آیم
که گونهام ز دو سو غرق بوسهی دو پریست
زنم به شادی گوید بیا که سفرهی عید
چنانکه خواستهای پربنفشهی طبریست
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
@drhamidi
Post #225
756
Forwarded from مهدی حمیدی شیرازی