#اشک_معشوق
برون جست از چشمهای گوهری
بلرزید دریای پهناوری
سرشکی فروریخت از دیدهای
بجنبید اندیشهی شاعری
از آن ریزش و جنبش آمد پدید
بدینسان که بینی نکو دفتری
ز اشکی کتابی پدیدار شد
پدیدار شد بحری از گوهری
منش اشک معشوق خواندم از آن
که پیدا شد از اشک سیمینبری
چه زیبنده بود آن دو رخسار نغز
که غلطید هر دم بر او اختری
چه زاینده بود آن دو دریای ژرف
فری زآن دو بشکفته نرگسفری
بخواندم بسی دفتر نظم و نثر
ز هر نکتهسنجی، ز هر کشوری
نه چون روی او دفتری یافتم
نه همتای او شهره افسونگری
مرا نظم من بود رخسار او
چه نظمآفرینی، چه نظمآوری
از آن گونه ، جانم سخنها شنید
که نشنیده بود از سخنگستری
به من آنچه آموخت آن چهر نغز
نیاموخت استاد دانشوری
چو با من سخن گفت، گفتی مراست
به بربط زدن چیرهخنیاگری
وز آن نرگس مست جادوفریب
ستمکارهای، عاشقی پروری
چو در چشم من دید، در چشم او
گشوده دگرگونه دیدم دری
مرا پندِ داننده از یاد برد
که دانا دگر بود و او دیگری
دگرگونه نظمی پدیدار کرد
دگرگونه طبعی، دگرگون سری
نخستم بپیراست از عقل و بست
ز سوزندهعشقم بجان زیوری
وزان پس به بیهوشی از کلک من
بجای سخنها فشاند اخگری
به دیدار و گفتار و پندار و کار
مرا بود در شاعری رهبری
فسونهاش نظم و سخنهاش نظم
تنش نظم و رخساره نظم تری
نخستین شراری کزآن چشم جست
بیفروخت در جان من آذری
نهادم من این شعله در جانِ شعر
چو آتش که در جان خاکستری
خود اینباره بینی در این داستان
خرامان بجای سخن دختری
کشیده بر او بر، ز الفاظ نغز
تُنُکتر ز پَرِّ پشه چادری
در این دفتر استاد نظم من است
نکو اوستادی، سمنپیکری
***
فری اوستاد من ای سیمتن
که بالنده سروی و بالاپری
در این بوستان باش تا آن زمان
که پیدا شود-گر شود-محشری
در آن اشک لغزنده تابنده باش
چو در قطرهای خسرو خاوری
ترا زندگی جاودان است از آنک
گهرهای طبع مرا مادری
اگر بر تو گاهی خروشیدهام
مرنج از خروشیدن تندری
خروش من از عشق من شد پدید
بدانسان که سوزندگی زاخگری
من این گوهران بر تو دارم نثار
که بر یاد من ریختی گوهری
کنم اشک معشوق تقدیم تو
که پوید سوی بحر، هر فَرغَری*
*فرغر : جویبار
#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها
#اشک_معشوق
@drmhamidi
Post #214
969