روباه را بگوی که من شیرم
من در نبرد آخته شمشیرم
سرماچشیدهگرگ بیابانگرد
سختیکشیدهکودک آژیرم
آتش زند بخامهی هستیسوز
آه شبان و نالهی شبگیرم
دید آنکه دید کودک و برنایم
خواند آنکه خواند سختهدل و پیرم
نابخردان سفله گمان بردند
زنجیر میکشند بتدبیرم
گفتند کودکیست بگیریمش
غافل از آنکه مرد جهانگیرم
جمعی ز داستان کهن فارغ
ترسانده از ملامت و تکفیرم
خواهند عذر شومی کردارش
از پیشگاه مسند تحریرم
گویند توبه کرد و بدین گفتار
آتش زنند بر زبر و زیرم
آمد پدر بپوزش دختر لیک
اکنون که یافت قدرت تقریرم
ای خلق روزگار نمیدانید
از من نمانده الا تصویرم
شیری که خوردهبودم از مادر
از ناخنان برآمد آن شیرم
آنشب کسی نبود که میلرزید
بر من بخاکدان پدر پیرم
در خوابرفتگان چهخبر دارند
از بامداد و نالهی تکبیرم
این قصه خود منیژه نکو داند
من بیژنم که در چه تزویرم
داند خدا که من نه گنهکارم
خلقی اگر شمارد تقصیرم
زینها گذشته نیز نه من تنها
در دام حیله مانده چو نخجیرم
بسیار دامها که فروگسترد
این لعبت فسونگر کشمیرم
من در میانه تیر مکافاتی
بیرونشده ز پنجهی تقدیرم
دزد بلارسیدهی نادان را
از آسمان نشانهی تعزیرم
آه بسینه ماندهی مردم را
از نظم و نثر معنی و تفسیرم
گفتند رنجشش چه اثر دارد؟
دیدند آخر اینهمه تاثیرم
باور نداشتند که اخترها
تغییر میکنند بتغییرم
یزدان سپرده ملک سلیمانی
دیو و پری نهاده بتسخیرم
روزی اگر گرسنگیام آزرد
سیرم کنون ز عشق بتان سیرم
نوزم ز بیست هفت بنگذشته
پرورده هشت لعبت کشمیرم
عشق بتم چگونه کند ویران؟
تا این بتان نشسته بتعمیرم
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
@drmhamidi
Post #189
1.18K