آدمی که یک روز متوجه میشود دیگر مثل گذشته از هیچچیز خوشحال نمیشود، در واقع بخشی از خود را از دست داده است؛ بخشی که شاید بازگرداندنش بهسادگی ممکن نباشد.
او رنجهایی را تحمل کرده، با افکار سیاهی مبارزه کرده، شبهایی را با چشمانی اشکبار گذرانده و روزهایی را سپری کرده که از خود پرسیده است: «چرا من؟»
و تمام اینها باعث شدهاند احساسی در او خاموش شود؛ احساسی که زمانی با دیدن یک پیام، بودن در کنار یک دوست، تماشای یک فیلم، دیدن یک نقاشی یا حتی یک منظره در او زنده میشد، اما حالا دیگر هیچ واکنشی در وجودش ایجاد نمیکند.
او خوشحالیاش را از دست داده است؛ در واقع، مانند انسانی میماند که برای مدتی به سفری دور از همه رفته است؛ سفری که در آن از تمام آدمها و چیزهایی که روزی برایش معنا داشتند فاصله گرفته.
و شاید روزی بازگردد؛ زمانی که دوباره خودش را پیدا کرده باشد، نه لزوماً زمانی که نسخهای قدرتمندتر از خودش ساخته باشد.
نوشته ای از خودم_کیانا