TGViewer
صادق گفت صادق گفت @dr_sadeqh · 3.17K subscribers
Post #216 4.23K

Forwarded from زرافه‌ها نمی‌خوابند.

ساعت ۳ صبح روز جمعه ۱۹ دی ماه ۱۴۰۴.
یک
میشینم روی صندلی.
تشنه‌ام.
یه جفت کتونی‌‌ خونی وسط اورژانسه.
نیروی خدمات داره باند و گاز خونی روی زمین رو جمع می‌کنه و تی میکشه.
چند ساعتی میشه که اینترنت نداریم.
خط‌های تلفن از سر شب قطع شدن.
۴-۵ ساعت پیش کد بحران زدن.
دونه دونه از تلفن‌خونه‌ی بیمارستان زنگ زدن و گفتن همگی توی اورژانس باشید.
همه‌ی رشته‌ها، از سال یک تا ۴.
همگی جمع شدیم تو اورژانس.
از همه‌ی رشته‌ها و از همه‌ی لِوِل‌ها.
آماده‌باشیم.
تشنه‌ام.
.
دو
با ورود اولین مجروح همه شروع می‌کنن به کمک کردن.
همه در حال دویدنن.
دو‌ سه بار میرم داروخونه سرم و وسیله میارم.
باند و دستکش و چسب میرسونم به پرستارا، دستورات اولیه رو می‌نویسم، فشار خون می‌گیرمو این‌جور کارها.
همین کارهای اولیه‌ی پزشکی، همین چیزایی که از دستم برمیاد.
وسط این دویدن‌ها، «ف» میگه مائده الان محکم باش. بعدا دور هم می‌شینیم و گریه می‌کنیم. نمی‌دونم چی تو صورتم دیده؟ خدا رو شکر پرستارای امشب همه همونان که دلم باهاشون یکیه.
.
سه
صحنه‌ی خونریزی برام چیز جدیدی نیست.
مریضای تصادفی و تروما زیاد دیدم.
ولی این خون فرق داره.
این خونی که داره از زیر زمین می‌جوشه،
این خون فرق داره.
این خون حرمت داره.
.
چهار
پیک اول مجروحا با سرعت عمل پرستارا و بقیه‌ی رزیدنتا خیلی سریع جمع و جور میشه.
آخرین مریض هم میره اتاق عمل.
می‌شینم روی صندلی ته بخش اورژانس.
نگاه می‌کنم به همه‌ی تخت‌هایی که تا چند دقیقه‌ی قبل پر بودن و الان معلوم نیست آدما بعد از اون همه خونریزی و آسیب، چه اتفاقی براشون میفته…
تشنه‌ام.
لبه‌ی خونی آستینمو بالا میدم.
دستبند «امیدمو» نگاه می‌کنم.
هه!
امید!
امید!
چه امیدواری بیهوده‌ای…
.
پنج
۵-۶ روزه که دلم بی‌قراره.
یه چیزی توی قلبم بالا و پایین میره.
یه چیزی که هر کاری می‌کنم آروم نمی‌گیره.
باید یه کاری کنم.
تشنه‌ام.
حالا که نشستم،
گوشیمو درمیارم و شروع می‌کنم به نوشتن.
نباید این لحظه‌ها یادم بره.
اشک جلوی چشمامو گرفته.
به موقعش قوی بودم،
حالا می‌خوام گریه کنم.
.
شش
کشیکم تموم میشه.
ماشین ندارم. نت نیست. می‌مونم بیمارستان تا نزدیکای ظهر که اسنپ راه میفته.
میام خونه.
دارم از پا درمیام.
باید یه کم بخوابم.
رد خون، رد درد، جای گلوله‌های جنگی، چونه‌ی پاره‌‌شده‌ی پسر ۱۸ ساله، پای سرد و بدون نبض در معرض قطع‌شدگی زن ۳۰ ساله، دختر ۱۳ ساله‌ی بی‌رمق، کمر پر از ساچمه‌ی مرد ۶۰ساله، جنازه‌ی دختربچه‌ی ۸ ساله، سرشکافته‌ی پسر ۱۷ ساله، جای پوتین‌های جنگی روی صورت مرد ۳۰ ساله، صدای ناله و درد، همراهای منتظر جلوی اتاق عمل طبقه‌ی دوم، فشار پایین، کیسه‌ی خون، زخم روی سینه، سر شکافته‌شده، خون، خون، خون….
از خواب می‌پرم.
ارتباطم با همه‌جای دنیا قطع شده.
باید الان به یکی زنگ می‌زدم و حرف میزدم. باید می‌گفتم از هر چیزی که دیدم و حس کردم. از همه‌ی خشم و نفرتی که داشتم تجربه می‌کردم.
اضطراب توی قلبم باز شدت می‌گیره.
یه دوش می‌گیرم و لباسامو می‌شورم، همونطوری روپوش خیسم رو اتو می‌کنم.
نمی‌تونم بمونم خونه.
خونه خفه‌م می‌کنه.
خونه جای من نیست.
باید یه کاری کنم.
باید یه کاری کنم.
  • 😭 124
  • 💔 49
  • ❤ 13
  • 😢 7
  • 🕊 5
  • 🫡 2
  • 👍 1
  • 😁 1
More from @dr_sadeqh
  1. Sep 28, 2026جواد خیابانیِ جامعه ی پزشکی 😁سلطان واژگان نامنظم، اصطلاح جدیدی تولید کردند: «سهمیه نذری»…
  2. Sep 23, 2026مستند «راز رادیو» منتشر شد 😁✅ بفرست واسه رادیولوژیستا 😅 @dr_sadeqh
  3. Aug 11, 2026رفقایی که هنر و طنز میفهمن، میدونن که این ویدیو یه فرد خاص رو نشونه نگرفته (ولی خب تیکه ها…
  4. Aug 11, 2026😁 شوخی با تولید محتوای برخی پزشکان @dr_sadeqh @medista2
  5. Jun 17, 2026خوشحالم و در پوست خود نمیگنجم مثل استاجری که امتحان پره‌اینترنیش یه روز عقب افتاده و حالا…
  6. Jun 16, 2026دوستان از اتاق عمل اشاره میکنن اساتیدی که میرن صدا و سیما پول هم میدن! بازنشسته نیستن… شای…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →