این روزها کتاب" خاطرات پس از مرگ براسکوباس" را میخوانم. دیشب به جمله جالبی رسیدم و فکر کردم بد نیست با شما در میان بگذارم.👇
" یک روز همانطور که در حیاط خانه ییلاقیام گشت میزدم، ناگهان فکری از جایی پرید و به تابی چسبید که همیشه توی کلهام بود، بعد وقتی خوب جای خودش را محکم کرد، دست و پاش را پیچ و تابی داد و چنان بندبازی متهورانهای را شروع کرد که به فکر هیچ کس نمیرسید. من همانطور ایستاده بودم و تماشا میکردم. یکمرتبه جستی زد، دست و پاش را دراز کرد و گفت: " زود باش رمز مرا کشف کن وگرنه یک لقمه خامت میکنم"!
با خواندن این جملات به چه چیزی فکر میکنید؟ توی تاب کله شما چه فکرهایی پیچوتاب میخورند؟ شما با آنها چه میکنید، آنها را بیشتر تاب میدهید یا فقط کناری میایستید و پیچوتاب خوردنشان را تماشا میکنید تا تاب از حرکت بایستد؟
@dr_robab_hamedi
Post #4522
334
