جالبه. وقتی تعداد مخطابهات بالا میره، فکر میکنی (میکنن) که یه رسالتی داری که باید انجامش بدی. باید روی بالاترین و دورترین ارتفاعی که گیر میاری بایستی و دهن به نصیحت باز کنی. درست وقی احساس مهم بودن تا ابرو تو رو درخودش فرو برد، رفتارهات رو به شکلی پیامبر گونه تعریف میکنی و بقیه رو دعوت میکنی. روایتهای شخصیت رو در چهارچوب شخصیت نگه نمیداری و میخوای این رو سر بدی در زندگی پیروان خیالیت. یواشکی و با خجالت اون رو دیکته کنی.
و تمام اینها در حالیه که تو صبحها ایستاده میشاشی و احساس میکنی که یا نیاز به یه جفت کلیهی نو داری یا این که باید یک بطری آب رو یک جا سر بکشی. شبها موقع خواب خیلی وقتها حال نداری مسواک بزنی. عموم کارهایی که برای بقیه انجام میدی رو خودت هم قرارنیست دیگه انجام بدی. احتمالا اون هم مثل خیلی از کارهای دیگهای که کردی ول میکنی. صبحها دروغ میشنوی و شبها خودت دروغ میگی. قبل این که متنهات رو آماده کنی، یه دور میدی به یکی از این AIها که واست تصحیحش کنن. حتی از این که کسی بهت بازخورد منفی بده میترسی و همیشه آمادهای که از خودت و حقانیتت دفاع کنی.
فراموش نکن که کسی به تو نگفت «اقرأ» که دهن باز کنی. تو فقط هیجان زدهای. هیجان زده از تعداد آدمهای تو کانالت. از ناظرات. هیجان زده از کاری که هیچوقت تا حالا نکردی و خیلی هم قرارنیست ادامهش بدی. تو رسالتی نداری که بخوای اون رو انجام بدی. پس بیا پایین.
Post #3353
775