TGViewer
Channel Public Channel
مرثیه فرمانده ‌

مرثیه فرمانده ‌

@doomedthv

درد، فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. ‌
https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd @Doomedthvbot
Subscribers
381
Photos
40
Videos
9
Links
20

Showing posts older than #5709 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #5708 51
𝐈𝐒̸𝐎𝐅𝐑𝐀𝐌𝐒̸𝐓 فورکن
-
Post #5707 26

Forwarded from 𝐈𝐒̸𝐎𝐅𝐑𝐀𝐌𝐒̸𝐓

عجیب است این شب‌های بی‌نهایت همراه با فکر‌های بی‌نهایت
یکی ز درد دوری مینالد و دیگری از درد جسمی
یکی ز فراغ یار در سکوت خویش می‌نالد و دیگری از درد روح و روان
یکی ز این همه عشق و محبت می‌نالد و دیگری از درد نداشتن عشق و محبت ،
ما مانده‌ایم و جهانی که پر از روایت های بی‌کران در سختی و آسانی‌ست
در غم و شادیست و شایدم در تاریکی مطلق و روشنی خویش .
Post #5705 49
𝐈𝐒̸𝐎𝐅𝐑𝐀𝐌𝐒̸𝐓 فور کن

This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram

Post #5682 28

Forwarded from ๋𝗐‌ı𝗅𝗅𝗈𝗐 ᪶🆕

دیگر هرگز مخاطب نوشته‌هایم نخواهی بود
جا ماندی در ورقه‌های نازک دفترم و قلم خشک شده گوشه میزم.
دیگر نگاهت شوق اور زندگی من نخواهد بود و هیجانی برای گرفتن دستان سرد و خشکت ندارم ، خیلی زود دیر شد تا متوجه شوم که تو برای من نیستی نه دستانت نه چشمانت نه غم و شادی هایت تو یک حس قهر آلود برای من بودی در تمام این دوران‌ها.



دیگر در کنج قلبم جایی نداری
دیگر چشمانم از شوق دیدنت برق نخواهند زد
دیگر لبانم نام تورا نخواهند خواند
دیگر گوش‌هایم منتظر صدایت نیستند
دیگر قلبم برایت به تپش نخواهد افتاد


و حالا هرگز در نوشته‌های این معمار دنیای کاغذی جایگاهی نداری.
Post #5676 76
𝖳𝖾𝖺 𝖻𝖺𝗀 فورارد کنید
-
Post #5672 68
𝖳𝖾𝖺 𝖻𝖺𝗀 فوروارد کنید
-
Post #5653 73
Тихая боль فور کنید
سردرگمی
Post #5652 70
Тихая боль باشید
لئو/مرداد
Post #5647 31

Forwarded from Тихая боль

وجودش سراسر از عشقی لبریز بود که ناگهان ناپدید شد.

با گذشت زمان، روزهای زندگی‌اش طاقت‌فرساتر می‌شدند و همین، تکه‌ای سیاه در قلبش به جا گذاشته بود. زندگی با درد می‌گذشت و روح او بیشتر از قبل در اعماق تاریکی و تنهایی فرو می‌رفت. کسی نبود که او را نجات دهد؛ اما کسانی بودند که او را آزرده‌خاطر می‌کردند و دلیلی می‌شدند تا تنهاتر شود، خودش را سرزنش کند و در میان دل‌شکستگی‌هایش، برای خودش مرهمی باشد که بتواند با آن دوام بیاورد.
هر بار که گمان می‌کرد دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، درد تازه‌ای راهیِ قلبش می‌شد؛ گویی زندگی تصمیم گرفته بود او را با تمام زخم‌هایش تنها بگذارد. شب‌ها بیشتر از همیشه طول می‌کشیدند و سکوت، سنگین‌تر از هر حرفی روی شانه‌هایش می‌نشست. گاهی به گذشته خیره می‌شد و به آدمی فکر می‌کرد که زمانی بود؛ آدمی که هنوز می‌توانست بی‌دغدغه بخندد و به فردا امید داشته باشد.
اما حالا، از آن آدم تنها تکه‌هایی مبهم در وجودش باقی مانده بود.
یاد گرفته بود دردهایش را پنهان کند، لبخند بزند و وانمود کند که همه‌چیز خوب است؛ حتی وقتی درونش آرام‌آرام فرو می‌ریخت. دیگر منتظر دستی نبود که او را از این تاریکی بیرون بکشد. فهمیده بود گاهی نجات پیدا کردن، به معنای پیدا کردن کسی نیست؛ گاهی باید خودت دست‌های لرزانت را به سمت خودت دراز کنی و نگذاری تمام آنچه بر سرت آمده، تو را از خودت بگیرد.
اما او آن‌قدر خسته بود که حتی برای نجات دادن خودش هم چیزی در وجودش باقی نمانده بود.
کم‌کم آن تکه‌ی سیاهِ قلبش بزرگ‌تر شد؛ تا جایی که تمام نورهای باقی‌مانده را بلعید. لبخندهایش محو شدند، امیدهایش یکی‌یکی خاموش شدند و خاطراتی که روزی تنها دلیل ادامه‌دادنش بودند، به سنگینیِ زنجیری بر روحش تبدیل شدند.
و سرانجام، در میان همان سکوتی که مدت‌ها با او زندگی کرده بود، فهمید دیگر منتظر فردایی نیست.
نه به این خاطر که درد تمام شده بود؛

فقط دیگر چیزی در او نمانده بود که برای فردا بجنگد.


و این‌گونه، آدمی که روزی سراسر از عشق لبریز بود، آرام‌آرام تبدیل شد به خاطره‌ای خاموش از کسی که زمانی، دلش می‌خواست نجات پیدا کند.
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →