تصویـرم از تو مبهم و چَشمانت باز هم مرا تـار میبیند..
ایستاده در سایهٔ سنگین شب، قلم برداشته و بازهم حریف خندههای نازیبایَت نمیشوم..
مینویسم تمـام است و تـنم گُر میگیرد؛
خنکیِ لبانت بر گردن و بوی خـون و نعنـا از غلافِ تیزه دندانم میچِکَد...
تا به خشم زده، موجِ سپیدی از ردایِ سرده دستانت به دور لحظههایـم پیچیده و فردا امّـا..
گره از اندوهِ خاطراتت گسسته و به سرم زده تـار به تـاره آنچه راه نفسم را بسته با اجازهات...
کوتـاه کنم.
دریغ از آن خلسـهٔ بی تکراره آغوش تو در حصاره بیامـانِ من..
گُمان کردم طردیِ تلخِ بوسـه ها شیرین ترین قانون بنـد است و فردا من و تو از دیروزمان آزاد تـر...
گمان کردم آنچـه سر خم کرده باید یک دنیا مقابل تو باشد و بس.
کـه آنچه پیدا کرده به گمشدنِ غـم میارزد و من ،زادهٔ عشقی بـاشم که زیبا ترین نـافرمانی قلب است.
وحشـیِ بی ملاحظه؛
افسری که خلعسلاحشده در بنبستِ انفرادیِ تنت نه نایِ عقبنشینی دارد و نه میلی به فتحِ دوبارهٔ قلعهی ای که ویران کرده اند
تنها چشم بسته در امتدادِ این سایهٔ سرد،گـوش سپردهام به صدایِ قدمهایی که نمیدانم برایِ امضایِ صلح میآیند یا تیرِ خلاصم..
گرچه امید بستند؛
که غیبت من آرامشی به تو بدهد که عشق من نتوانست !