حسادت؟
منظورت از حسادت چیست؟
اینکه نمیتوانستم بیتفاوت بایستم و تماشایت کنم، وقتی دستهای او را میگرفتی؟
اینکه نمیتوانستم سکوت کنم، وقتی دستت را روی شانهاش میگذاشتی؟
یا شاید آن لحظههایی که در آغوشش میکشیدی؛
همان آغوشهایی که انگار تمام وجودت را، بیهیچ تردیدی، به آدم روبهرویت میبخشیدی.
میخواستی من فقط بایستم؟
ساکت بمانم و تماشایتان کنم؟
نه...
من نمیتوانستم.
نمیتوانستم بنشینم و رفتنت را به سمت دیگری تماشا کنم؛
نمیتوانستم ببینم کسی دیگر جای مرا در دنیایی گرفته که روزی فکر میکردم سهم من است.
و تو اسمش را گذاشتی حسادت.
اما من اسم دیگری برایش داشتم:
دوست داشتن.
اینکه تو را با تمام وجود میخواستم.
اینکه هنوز عطرت برایم آشنا بود،
هنوز لبخندت دلم را میلرزاند،
هنوز موهایت همان چیزی بود که دلم میخواست بیدلیل تماشایشان کنم.
تا اینکه او آمد...
و چیزی را با خودش آورد که تمام آنچه میان ما بود، آرامآرام ویران کرد.
از آن روز به بعد، همهچیز رنگ دیگری گرفت.
لحظههایمان آمیخته به حسرت شد،
نگاههایم پر از سؤال،
و قلبم پر از حسادتی که هرچه میکردم، نمیتوانستم پنهانش کنم.
خیلی سخت بود...
دیدنت در کنار او، بیشتر از چیزی بود که میتوانستم تحمل کنم.
اما پذیرفتم.
یا دستکم وانمود کردم که پذیرفتهام.
به همه گفتم فراموشت کردهام،
به خودم هم دروغ گفتم که دیگر اهمیتی نداری.
اما حقیقت این بود که هیچکدامش درست نبود.
هنوز آن جمله را به خاطر دارم:
«بیا... برای آخرین بار بغلت کنم.»
آخرین بار...
چه واژهی بیرحمی.
من آنجا ایستاده بودم و اشک میریختم؛
و تمام دردی که سعی کرده بودم پنهانش کنم، در چشمانم فریاد میزد.
ندیدی؟
یا دیدی و نخواستی ببینی؟
دلت حتی یک لحظه برای من نسوخت؟
اما حالا دیگر تمام شده.
تو رفتی،
و من ماندهام با خاطراتی که قرار بود فراموششان کنم.
دیگر نمیبینمت.
دیگر سراغت را از کسی نمیگیرم.
دیگر حتی نمیپرسم کجایی و چه میکنی.
فقط سعی میکنم آن جمله را از ذهنم بیرون کنم...
همان جملهی لعنتی:
«بیا... برای آخرین بار بغلت کنم.»
و چه تلخ است که گاهی،
آخرین آغوش،
نه پایانِ دوست داشتن،
که آغازِ یاد گرفتنِ نبودن است.
Post #5730
21
Forwarded from sᴇᴘɪᴀ (Levin)