چند ماهی بود که لا به لای کتابایی که میگیرم، این کتاب رو مد نظر داشتم که بگیرمش.
هم تازه چاپ شده بود، هم با خودم گفتم به این زودیا چاپ جدید نمیخوره که افزایش قیمت داشته باشه.
گفتم یه ماه که پول نسبتاً قابل توجهای دستم بود، قاطی سایر کتابها اینم میگیرم.
اما برای فعلا، «من پولشو ندارم!.»
فقط دو ماه گذشت و الان همون کتاب که قیمتش ۱۲۵۰ بود، شده ۲۱۰۰.
به خودم لعنت میفرستم که چرا همون موقع نخریدی که الان بخوای اینطوری با تعجب نگاه کنی به قیمتش؟
داشتم خودمو حسابی سرزنش میکردم که متوجه یک نکتهای شدم!
متوجه شدم که این کتاب، و یکسری کتاب های میلیونی دیگه، برام تبدیل به هدف شدن.
و دقت کنید! وقتی از هدف حرف میزنیم، شاید تو ذهن آدم ماشین، خونه، گوشی و ازدواج نقش ببنده. اما نه.
حتی کتاب هم، حداقل برای من، تبدیل به هدف شده.
تبدیل شده به یه دلنگرانی که «آیا آخر این ماه چهار میلیون پول اضافه خواهم داشت تا دو جلد کتاب بگیرم؟»
من از هزینههام نمیزنم که بتونم برای ماشین، خونه یا هرچیز دیگهای که انسانهای سراسر جهان، براش تلاش میکنن ذخیره کنم.
چون میدونید که قضیه از چه قراره؟
برای منِ بیست و سه ساله، ماشین و خونه تو همون دلار صد هزار تومنی تبدیل به خاطره شد. یکم بعد تر از دلار صد تومانی، تلویزیون یا لپتاپی که میخواستم بگیرم تبدیل به خاطره شد.
تا رسیدم به نقطهای که دیدم بیست دقیقهست دارم جلوی صفحه گوشی به خودم لعنت میفرستم که چرا این کتاب رو ماه قبل نخریدی؟ چرا به قدر کافی تیز نبودی تا یک میلیون کمتر بدی؟ چرا هوش اقتصادی نداری؟ چرا ماستی؟ چرا تعلل میکنی؟ لابد واسه همینه که موفق نیستی!! و انواع و اقسام خود خوری های دیگه.
اما برای من، کتابها شدن چیزی که هنوز میتونم بهشون برسم.
هنوز میتونم براشون پول کنار بذارم، هنوز میتونم بگم «این ماه نمیخرم، ماه بعد میخرم.» هنوز فاصلهای بین خواستن و داشتنشون وجود داره که با چند میلیون تومان قابل پر شدنه.
من هیچ ترس و خجالتی ندارم از اینکه بگم، خرید چند جلد کتاب، برام تبدیل به هدف شده.
نه ماشین، نه خونه، نه جدید ترین موبایل جهان و نه جدید ترین نسخه پلیاستیشن.
بلکه کتاب...!
Post #14051
7
Forwarded from Finding Beauty in Negativity (key1)