نیکی نمیدونست چرا اول تا آخر تمرین کوریوگرافی جدیدشون، سونگهون با چشمهای سرخ شده و عصبانی بهش نگاه میکرد. نگاهش اونقدر سنگین و مستقیم بود که نیکی چند بار وسط تمرین ناخودآگاه حرکاتش رو اشتباه کرد و هر بار که سرش رو بالا میآورد، دوباره چشمهای خسته و عصبی سونگهون رو میدید که بدون اینکه چیزی بگه خیره بهش نگاه میکرد. وقتی که از هیونگش پرسید که میلی به استراحت داره یا نه، اون فقط با تکون سر نیکی رو رد کرد و بدون اینکه توضیحی بده دوباره برگشت سر تمرین.
شش پسر بدون وجود سونگهون، روی زمین اتاق تمرین از شدت خستگی افتاده بودن و با درد ناله میکردن. حتی حوصله نداشتن بطری آبشون رو از چند قدم اونطرفتر بردارن. صدای نفسهای سنگین و کوفتگی بدنهاشون کل اتاق رو پر کرده بود و هرکدوم به شکلی روی زمین ولو شده بودن. نیکی آروم سرش رو روی رون پای سونو گذاشته بود و بیحوصله با انگشتهاش گوشهی لباسش رو بازی میکرد. وقتیکه بلاخره جَو از حرفهای خالهزنکی جی راجع به برادر جونگوون تموم شد، نیکی چند لحظه ساکت موند و نگاهش رو بین اعضا چرخوند، هنوز مطمئن نبود باید سؤالش رو بپرسه یا نه. آخر سر به خودش جرأت داد و آروم لب باز کرد.
- میگم..کسی نمیدونه هون کجاست؟ بعد تمرین یهو غیب شد.
جیک درحالی که سعی داشت خندهاش رو کنترل بکنه داخل بغل هیسونگ لَم داد و آروم بینیش رو خاروند. گوشهی لبش بالا رفته بود و معلوم بود به زور داره خودش رو نگه میداره که چیزی نگه.
- نیکی یعنی میخوای بگی انقد کسخلی که متوجه لحن و نگاههای سونگهون نمیشی؟
اخم پررنگی بین ابروهای پسر پیدا شد و با علامت سؤال بزرگی بالای سرش به جیک نگاه کرد. نیکی واقعاً نمیفهمید مشکل کجاست و چند ثانیه با همون حالت گیج به جیک خیره موند، تا اینکه هیسونگ دستش رو داخل موهای بلوند جیک فرو برد و آروم نوازشش کرد. بعد با صاف کردن گلوی خودش، نگاهش رو به نیکی داد و سعی کرد با لحنی کاملاً عادی قضیه رو جمع کنه.
- ببین پسرجون، درسته هون حرفش رو پیش هیچکدوم از ما نمیگه که بخوایم بدو-
- حرفِ چی؟
صدا از پشت سرشون اومد و باعث شد همه برای چند لحظه ساکت بشن. هون با اخم پررنگی که روی صورتش نشسته بود، درحالی که مستقیم به هیسونگ نگاه میکرد و دستهای خودش رو به سینهاش زده بود. موهای کمی بههمریختهاش هنوز از تمرین خیس بود و نفسهاش با وجود گذشت چند دقیقه همچنان سنگین به نظر میرسید.
- حرفِ چی هیونگ؟
هیسونگ با دیدن اخم و مصمم بودن سونگهون، دوباره گلوی خودش رو صاف کرد و نگاه کوتاهی به بقیه انداخت دنبال راهی میگشت که از این موقعیت سالم بیرون بیاد و بعد رو به اعضا با لبخند مصنوعی گفت:
- اینکه دلت میخواد بعد مدتها دوباره دور هم باشیم، مگه نه پارک؟
سونگهون لحظهای نگاهش رو روی نیکی قفل کرد. هنوز همون سنگینی چند ساعت قبل رو داشت، ولی این بار گوشهی لبش یکم تکون خورد، بین لبخند و یک حالت نامعلوم که نیکی نتونست درست تشخیصش بده. بعد سرش رو آروم تکون داد.
- آره. دلم برای دور هم بودن و مست کردن تنگ شده، و برای رسوندن نیکی تا خونهاش.
Post #181
12
Forwarded from 𝗁𝗈𝗆𝗂𝖼𝗂𝖽𝖺𝗅 : انهـایپن فـیکشن / چلنج