درحالیکه چشمانم پر از اشک است و بغض، گلویم را میفشارد، مینویسم؛ از دردهایم، از عصبانیتهایم، از تمام چیزهایی که مدتهاست درونم تلنبار شدهاند و راهی برای بیرون آمدن پیدا نکردهاند. مینویسم تا آرام شوم، تا برای چند دقیقه از این دنیا فرار کنم و میان کلماتم، جایی برای نفس کشیدن پیدا کنم.
سرم داغ است و قلبم آشفته. حرفهایشان دیوانهام میکند؛ آنقدر که دیگر نمیدانم با این همه خشم و آشفتگی چه کنم. فقط یک چیز میخواهم...
یک اتاق خالی به من بدهید.
گوشهای از اتاق بنشینم، زانوهایم را بغل کنم و ساعتها گریه کنم. خودم را خالی کنم؛ تمام خشمم را، تمام خستگیام را، تمام حرفهایی را که نگفتهام و تمام اشکهایی را که پشت پلکهایم نگه داشتهام.
باید این بغض لعنتی از گلویم برود؛ گلویم درد میکند. شاید اگر تمامش را گریه کنم، اگر اجازه بدهم این بغض بالاخره بشکند، بتوانم دوباره نفس بکشم. چشمانم را میبندم و برای لحظهای فقط سکوت میخواهم.
اما ناگهان، گرمای دستی را دور شانههایم حس میکنم.
آرام است. چیزی نمیگوید. فقط کنارم نشسته؛ آنقدر نزدیک که گرمای حضورش را حس میکنم. انگار نیازی نیست چیزی بگوید. انگار خودش میداند چه میخواهم.
سرم را روی شانهاش میگذارم و دوباره به گریه ادامه میدهم. اشکهایم یکی پس از دیگری میریزند و او همچنان ساکت میماند. نه سؤالی میپرسد، نه نصیحتم میکند؛ فقط میگذارد گریه کنم. عجیب است... برای اولینبار حس میکنم کسی واقعاً مرا میفهمد.
گرمای دستش را روی شانهام حس میکنم و آرامتر میشوم. انگار تمام آن چیزی که ساعتها دنبالش میگشتم، همین سکوت و همین آغوش بوده است.
پلکهایم سنگین میشوند. سرم هنوز روی شانهاش است و صدای آرام نفسهایش در سکوت اتاق میپیچد. کمکم همهچیز محو میشود و قبل از آنکه بفهمم چه اتفاقی افتاد، خوابم میبرد. نمیدانم چگونه خوابم برد، اما خوابیدن در آغوش او عجیب آرامشبخش بود؛ انگار برای چند ساعت، تمام دنیا دست از آزارم کشیده بود.
صبح، با صدای پرندهای که از پشت پنجره میآمد، آرامآرام چشمانم را باز میکنم. نور کمرنگ خورشید از میان پردهها عبور کرده و روی کف اتاق افتاده است. هوای صبح خنک است و صدای دور پرندهها، سکوت اتاق را نرمتر کرده. دستم را روی شانهام میگذارم. نیست. دیگر دستش را دور شانههایم حس نمیکنم. نگاهم را در اتاق میچرخانم. هیچکس نیست. فقط منم و اتاقی که دوباره خالی شده.
لبخند کوچکی روی لبم مینشیند. چشمانم را میبندم و سعی میکنم گرمای آن دست را دوباره به یاد بیاورم. حالا میفهمم. من دو نفر بودم. یکی که از دنیا خسته شده بود و دیگری که بیصدا کنارش نشسته بود. یکی که گریه میکرد و دیگری که شانهای برای گریه کردن به او میداد. یکی که میشکست و دیگری که تکههایش را آرام در آغوش میگرفت.
شاید عجیب باشد، اما گاهی جسمم، روح خودش را دلداری میدهد. شاید آن شب هیچکس واقعاً کنارم نبود؛ شاید تمام آن آغوش، ساختهی ذهن خستهام بود.
اما چه فرقی میکند؟ برای چند ساعت، خودم همان کسی بودم که همیشه منتظرش بودم. چشمانم را دوباره میبندم و لبخند میزنم.