من موندم...
با اینکه خیلی وقت بود
همهچیز مثل قبل نبود.
موندم،
چون هنوز به «ما»
اعتقاد داشتم.
هر بار که فاصله افتاد،
سعی کردم نزدیکتر بشم.
هر بار که حرفهامون کمتر شد،
سعی کردم بیشتر بفهممت.
هر بار که احساس کردم
داری ازم دور میشی،
به خودم گفتم:
«هنوز تموم نشده.»
برای همین دوباره تلاش کردم.
برای تکتک لحظههایی که باهم داشتیم.
برای خندههامون.
برای خاطرههایی که نمیخواستم
فقط تبدیل به گذشته بشن.
حتی وقتی خودم خسته بودم،
باز گفتم شاید درست بشه.
شاید یه گفتوگو کافی باشه.
شاید یه فرصت دیگه.
شاید فقط کمی زمان لازم داریم.
من به «شاید»های زیادی
امید بسته بودم.
اما یه جایی فهمیدم
نمیشه همیشه یک نفر
برای دو نفر تلاش کنه.
من میتونستم بیشتر صبر کنم،
بیشتر ببخشم،
بیشتر کوتاه بیام...
اما نمیتونستم
به جای تو هم بمونم.
و این قسمت
بیشتر از هر چیزی درد داشت.
اینکه فهمیدم
گاهی دوست داشتن،
برای موندن کافی نیست.
من نخواستم تموم بشه.
ولی بعضی پایانها
از جایی شروع میشن
که دیگه نمیتونی جلوشون رو بگیری.
آخرین بار که نگاهت کردم،
نمیدونستم
دارم به آخرین روزهای «ما»
نگاه میکنم.
اگه میدونستم،
شاید بیشتر میموندم.
بیشتر حرف میزدم.
بیشتر نگاهت میکردم.
شاید حتی برای چند لحظه
فراموش میکردم که
آخرش قرار نیست کنار هم بمونیم.
اما تموم شد.
نه چون دوست نداشتم.
نه چون تلاش نکردم.
فقط چون رسیدیم به جایی
که ادامه دادن
دیگه شبیه قبل نبود.
من تمام چیزی که میتونستم
برای این رابطه گذاشتم.
و وقتی رفتی،
فهمیدم بعضی آدمها رو
با تمام قلبت دوست داری،
اما قرار نیست
تا آخر مسیر کنارت بمونن.
پس این بار
دنبالت نیومدم.
نه از بیتفاوتی...
از خستگی.
از اینکه دیگه چیزی
برای جنگیدن باقی نمونده بود.
فقط یک عالمه خاطره موند
و منی که هنوز
گاهی وسط سکوت،
یادت میافتم.
شاید اگر یه روز
از من بپرسی
«برای موندنم تلاش کردی؟»
جوابم سادهست:
آره.
تا جایی که تونستم.
تا جایی که هنوز
امید داشتم.
تا جایی که فهمیدم
باید قبول کنم
بعضی چیزها،
هرچقدر هم دوستداشتنی باشن،
آخرش تموم میشن.
و من...
با تمام چیزهایی که بینمون بود،
باید یاد بگیرم
بدون «ما»
ادامه بدم.
MIN YOONGI.
Post #101
13
Forwarded from MIN