🌟 for https://t.me/deadvampire7
هر سال، زمستان پیش از آنکه بر شهر ببارد، بر نیکی میبارید. درختها برگ نمیباختند، نیکی بود که برگ میباخت؛ تکهتکه، بیصدا، درست مثل همان سکوتی که با خودش میآمد. اضطراب، ریشهٔ این فصل بود؛ از پیش کاشته شده بود، از پیش روییده بود. پشت دیوار فکر، منتظر اولین شب بلند. دستش به سمت هدفون میرفت، بیآنکه فکر کند و اجازه میداد موسیقی، میان او و آن سکوت، دیواری از صدا بکشد. آهنگ که جاری میشد، اضطراب نه میگریخت و نه خاموش میشد و برای ساعتها دنیا برایش سبکترمیشد و میدانست این آرامش، امانتی است؛ تا اولین شب بلند بعدی.
Post #23063
18
Forwarded from blah blah blah challenge