نامِ تو را از میان خاکسـترِ سالهای دور بیرون کشید...
༺⋆༻
نمیدانم کدام دسـتِ تقدیر، پس از این همه سـال، نامِ تو را از میان خاکسـترِ سالهای دور بیرون کشید و دوباره بر صفحهی سرنوشـتِ من نشاند؛ اما از آن روز که حضورت، همچون سایهای آشنا، بر حاشیهی روزهایم افتاد، سکوتِ دیرینهی جهانم دیگر به هیئـتِ پیشین بازنگشت.
تو از جنسِ خاطره نبودی؛ خاطره را میتوان به دخمهای از فراموشـی سپرد، بر آن در بست و سالها به رویش نگریست، بیآنکه صدای گذشـته از پشت دیوارهایش برخیزد. اما بعضی آدمها را نمیتوان به گذشـته سپرد؛ چرا که خود، بخشی از گذشته نیستند؛ رشتهای هستند که گذشته را به اکنون میدوزند، و هرچه بیشتر گسستنشان بخواهی، گرهشان عمیقتر بر جانت مینشیند.
سالها گمان میکردم هر آنچه ناتمام مانده، محکوم به خاموشـیست؛ که بعضی دیدارها تنها برای آن مقدر شدهاند که حسرتی بر حاشیهی زندگی باقی بگذارند، بعضی دسـتها برای آن از کنار دستت بگذرند که هرگز گرمایشان را به خاطر نیاوری، و بعضی نامها تنها یکبار در زندگی گفته شوند؛ آنگاه تا ابـد در سکوت تکرار شوند.
اما تــو... تو همان استثنای ناخواستهای بودی که تمام قواعدِ آموختهام را به سُخره گرفت.
اکنون نمیدانم فاصلهی میان ما با گذر سـالها کوتاهتر شده، یا من دیگر آن آدمی نیستم که روزی میتوانست نبودنت را تاب بیاورد. فقط میدانم از آن هنگام که دوباره در مدارِ زندگیام قرار گرفتی، هر آنچه پیش از تو آرام مینمود، معنای دیگری یافته است؛ گویی جهان، سـالها تنها نفس در سینه حبس کرده بود تا روزی که دوباره نام تو را بر زبان من جاری کند.
و چه بیرحم است سرنوشـت که آدمی را پس از سـالها، درست در لحظهای که آموخته است چگونه نبودنِ کسی را تاب بیاورد، دوباره به همان آدم بازمیگرداند.
من از تو چیزی نمیخواهم. نه ماندنت را، نه وعدهای برای فردا، نه حتی آن نگاهی را که زمانی تمام جهانم را از مدارِ خویش بیرون میکشید.
فقط نمیفهمم اگر قرار نبود سهمی از تو در پایانِ این همه سـال برای من باقی بماند، چرا هنوز، پس از این همه خاموشـی، قلبم تو را چنان به خاطر دارد که گویی هرگز از دستت نداده بود.