وقتی دست تو رو توی دست اون دختر دیدم، بدجور شکستم. هی با خودم گفتم شاید دوستته شاید همکارته. سه روز با همین حرفا خودمو گول زدم، تا اینکه دوباره دیدمتون.وقتی رفته بودم تا کتابی رو از خواهرم تحویل بگیرم، دیدمت. توی کیک فروشی مورد علاقم، همونی که همیشه میرفتیم و برام کیک شکلاتی میخریدی ازش. اما اینبار اون همراهت بود. با لبخند بهش کیک میدادی، بغلش کرده بودی. نمیخواستم باور کنم.نمیخواستم باور کنم انقدر زود عاشق یکی دیگه شدی و داری تمام کارایی که با هم انجام دادیم رو باهاش انجام میدی. تمام کارهایی که عاشقشون بودم.
اما کاری که اخرش کردی، دیگه قلبی برام باقی نذاشت. تو اونو بوسیدی. با بوسه خودت تیکه کیک باقی مونده کنار دهنش رو برداشتی. یادته اولین باری که رفته بودیم اونجا با منم همین کار رو کردی؟ انقدر از من بدت میاد که داری یکی دیگه رو جایگزینم میکنی و باهاش خاطره هایی که با هم داشتیم رو از نو میسازی؟ خاطراتی که هر لحظشون برام خاص بودن؟
Post #135
480

- ❤ 12