بذارید تعریف کنم.
از تراپی دراومدم و تراپیستم گفته بود بهتره به فکر پیدا کردن کار جدید باشی. تو راه داشتم رزومهم رو درست میکردم، رفتم تو کتابفروشی برای دوستم کادوی تولد بخرم. بعد فروشندهها داشتن دنبال کتابی میگشتن، من بهشون نشون میدادم. خودم دنبال کتابی میگشتم، سریعتر از اونا پیدا میکردم. آخرش فروشندههه، همون مانیکا، پرسید شما دوست دارید اینجا کار کنید.
And here we are.
Post #362
30
Forwarded from فیلسوف مرده
آرشیو فیلسوف مرده ‎ سلام عزیزم میشه بگی چه جوری تو کتاب فروشی کار پیدا کردی؟ با آگهی خود کتاب فروشی بود یا خودتون رفتین پیشنهاد دادین؟