آن روز که تصمیم گرفت برای همیشه برود
آسمان گرفته بود
نه دلش به باریدن میآمد نه به تابیدن
توی پارک قدیمی همیشگیمان نشستم و منتظر آمدنش بودم
لحظه اولی که رسید بدون سلام گفت اوووه بوی عطرت تا سر کوچه میاد
یه جعبه دستش بود ، وقتی دیدم تنها آمد دیگر امیدم ناامید شد با خودم میگفتم حتما میخواسته منو سوپرایز کنه اما واقعا اینبار تصمیمش را گرفته بود
در نگاه اول فکر میکردم دلش مثل آسمان گرفته؛
نیاز به شآنه هایی که همیشه میگفت امناند دارد ، نیاز به منی که میگفت تمامش هستم ،
بدونِ اینکه حرفی بزنم کنارم نشست .
بچه که بودم وقتی میخواستم به مامانم دروغ بگویم مامانم میگفت تو چشمام نگاه کن و حرف بزن ، بعدم با یه حقه میگفت
_ چشمات نوشت که داری دروغ میگی
منم واو به واو حقیقت رو براش تعریف میکردم
اره به چشمانش که نگاه کردم دروغ میگفتند نمیخواست برود انگار یک نیروی فوق اراده ها باعث شده بود تا اینکار رو بکند
میترسیدم
از نگاهش که مثل همیشه نبود
از صورت گرفته اش که با یک چای دارچینی قند پهلو حل نمیشد!
کادو رو باز کرد شاید اخرین چیزی بود که ازش میگرفتم بوی خودشو میداد دوست داشتم تا ابد اونجا زندگی کنم تا میتوانستم ریه هامو از عطرش پر میکردم و میدادم بیرون
نگاهش کردم دیدم اره زودتر از من شروع به باریدن کرده بودن
بهم میگفت که فراموشش کنم من چیزی نمیگفتم اما تو دلم میگفتم تلاش برای فراموش کردن کسی که روحت رو لمس کرده بیهودست
ازش یک روز دیگر وقت خواستم تو این یک روز تمام سکانس ها اولین ها آخرین ها باید نباید ها رو انجام دادیم تا دوباره وقت خداحافظی رسید
ازش خواستم برا آخرین بار بغلم کنه
بابام همیشه میگفت:«خونه خدا که رفتم خوب بودا…
ولی هیچ جای دنیا خونه خود ادم نمیشه
اونجا به حرفش رسیدم
آخرین فیلمامو که ازش میگرفتم با بعدی نبینه بعدی نبینه شوخی میکرد
منم یه خنده تلخ میکردم و تو دلم میگفتم یعنی میخوای بگی پسروگ رو بزرگ کردی داری میدی دست کسی دیگه ؟ بیچاره بعدی که بعد تو از من انتظار عاشقی داره
بهترین غریبهات میمانم که تورا همیشه دوست خواهد داشت.
موقع خداحافظی فقط داشتم نگاهش میکردم میدونستم دلم تنگ میشه براش زبونم بند اومده بود حتی نتونستم بهش بگم چقدر لباسم بهش میاد ، در واقع چقدر من بهش میومدم
_ دلم برا اینجا منتظر موندنت تنگ میشه نمیدونم دیکر میشه یا نه
+ منم دلم تنگ میشه اما دیگه فکر نکنم نه اینجا بیای نه منو ببینی
وقتی داشت میرفت مثل بیسکوبیتی شده بودم که در چایی له شده نتونستم بیشتر روی پاهام وایستم
دلم میخواست وقتی در رو میبنده برگردیم باز به اول اولین بوسه ، اولین نگاه ، اولین بغل ، اولین لمس ، اولین دیدار ، اولین پیام ، اولین آهنگی که تو چتمون پین شد و چقدر براش ذوق داشتیم اما حقیقت چیزی دیگه بود
امیدوارم در نبودم به آرامشی برسی که حضورم نتونست تامین کنه
اگه به من فکر میکنی امیدوارم صمیمیت بینمون رو به یاد بیاری ، به خنده های احمقانه ، برای لحظه های بی سر و صدامون که برای گفتگو نیازی به کلمه نداشتیم وقتی که دنیا رو شونه هات سنگینی کرد امیدوارم کسی که کنارته بتونه قلبتو حفظ کنه درست مثل منی که اینکار رو میکرد چون حتی اگه ترکت کنم عشقم بهت هیچ وقت اینکارو نمیکنه
دقیقا بعد از رفتنت آسمون بغضش ترکید و بارید انگار امید اونم ناامید شد و من همیشه این روزا به یادت اینو میخونم :
این آخرین رقص
این آخرین شام
این آخرین من آخرین تو آخرین ما بود
هرچی که گفتیم هرجایی که رفتیم
هرچی بین ما بود آخرین ها بود...🕊
📚آخرین کادو
Post #433
332
- 🕊 7
- 🐳 2
- 💘 2
- 💔 1