شـب آرامـے بـود… هـوا بوی یـاس مـیداد.
او روبهروی مـن ایستاده بـود، نگـاهش سـرد امـا چشمانش پُر از حرفهـای ناگفتـه…
یـک قـدم بـه او نزدیک شدم، قلـبم تند تند میزد…
خواسـتـم بـگـم، امّـا صـدایـم نـمیآمد.
لبخنـدی زد و گفت:
«چـرا هـمـیشه سـکوت میکنی؟»
سـرَم را پایـین انداخـتـم و در دل گفتم:
(مَـن هـمـیـشـه عاشقـت بـودم… چـرا نذاشـتـے بـهـت بـگـم؟)
او رفت…
و آن جملهی نگفته، هـنـوز هـر شـب در گوشـم تکرار میشـود…
مثل یک آواز غمانگیز در دل مـاه
.
Post #12212
3.18K