به چشمانت خیره شدم،
یک بار فکر کردم جنگل دیدم ،
دفعه بعد گفتم نه انگار عسل است..
اینبار دیدم دریا شد.
کارم افتاده بود به پرسیدن این سوال از این و آن :
″تو چه چیزی در چشمانش دیدی″
جواب ها متفاوت بود:
«عشق،
چیزی بین آبی و سبز،
نمیدانم،
من میشی دیدم شاید هم عسلی،
کاریزما»
آنها هیچ یک دقیقا نمیدانستند..
آمدم به خودم بیایم و بیابم که چشمانت چه رنگیست.
سرم را بالا اوردم، دیدم داری میروی.
باید میپرسیدم
و میگفتم: روزگار مرا همان رنگی کن
ولی سیاه تر از این.. نه..
ولی خب
داشتی میرفتی..
چه میگفتم؟
برگشتی، خندیدی:
چشمان من رنگ عوض میکنند
درست مثل روزگار تو
شب نمیشوند ولی بلاتکلیف، بله
@Davat_sums📜✒️
Post #2169
65
- 😭 5
- ❤ 1
- 😢 1