شب، زخمیِ دیروز است و من، اسیرِ این تماشای لکهدار،
تو کجای این پسکوچههای غربت ستاره کاشتهای که من هر شب، پاشنههای کفشم را با خیال تو بالا میکشم و تنهاییام را در یقه بارانیِ خستهام پنهان میکنم؟
عشق برای من، عطر تو نیست؛ بوی تند باران است روی سنگفرش داغ، طعم دود و ترانههای نیمهکاره در کافههای پرت و بینام...
@Darkmelo
Post #417
19