تا جایی که یادمه، تقریبا هیچوقت توی این ۲۱ سال عمرم به اندازه امروز احساس بلوغ و بزرگسالی نکرده بودم. که به همون اندازه هم براش درد کشیدم، اشک ریختم و یه دور (شایدم دو دور) زجرکش شدم. که طبیعیه. بزرگسالی هم تاوانی داره!
فقط اینکه ایکاش یکی بود که بهم می گفت کار درست رو کردم، اشکامو پاک میکرد، بغلم میکرد و میگفت که بخاطر این موضوع بهم افتخارم میکنه، چون خودم درحال حاضر نمیتونم به خودم افتخار کنم وقتی دارم تا مغز و استخونم درد میکشم، وقتی نمیدونم کار درستی بوده یا نه...
Post #5772
13