داشتم درمورد علت اینکه چرا انسان از مرگ میترسه فکر میکردم. این درحالیه که مدام با خودم میگم مرگ چقدر میتونه آرامشبخش باشه، چقدر میتونه مهربونتر از زندگی باشه.
بنظرم ترس از مرگ دو دلیل داره: یا آدم باید خیلی زندگیش و این دنیا رو دوست داشته باشه که نتونه دل بکنه. یا اینکه ترس داشته باشه از ناشناختهها و اتفاقی که بعد از مرگ میفته، یا اون چیزای مزخرف درمورد بهشت و جهنم که از بچگی ذهنمون رو باهاشون پر کرده بودن.
با بهشت کار ندارم. اما فلسفهی جهنم چیه؟ گناهکارها رو میبرن اونجا. حالا این دلیل میشه مثلا من، کیمیا، که به عنوان یه انسان عادی و در چنین جایگاهی که از زندگی دارم ایستادم و تمام چیزایی که درمورد خودم میدونم، از مرگ بترسم چون قراره بعد از اون وارد دوزخ و آتیش و گدازه شم؟ مشکل اینه که از بچگی رسما شستوشوی مغزیمون دادن.
الان اگه من بخوام زندگی و اعمال خودمو طبق چیزی که اونا توی ذهنم ریختن بسنجم، و بر اساس اونا بگم آیا من بعد از مرگم میرم جهنم یا نه، جوابش بلهست! بله، به دیدگاه اونا من یه گناهکارم و قطعا جایگاهم بهشت نیست!
درسته، من یه گناهکارم. اما میدونین چرا از این بابت ناراحت نیستم؟ چون حداقل من یه قاتل نیستم، یه دزد نیستم، یه اختلاصگر نیستم، یه متجاوز نیستم، یه حرومزاده نیستم، یه حرومخور نیستم. من کسی نیستم که اون بالا نشسته و ادعای پاکی و دین و مذهب میکنه اما شکم خودش از گوشت و خون مردم پر شده و استخونهاشون لای دندونهاشه!
بنابراین آره، پس من با افتخار میگم که یه گناهکاره جهنمیام، و لایق توی آتیش سوختن! حداقل من، تو نیستم و هیچ ابایی از مرگ و ذره ذره سوختن ندارم!
Post #5434
8