به مناسبت شروع سال تحصیلی سه دیدگاه در مورد مدرسه و کودکی در خور تاملاند
https://www.sharghdaily.com/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-65/1129627-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7مدرسه را از چشم کودکان هم ببینیم
یادداشتی دوستانه در پاسخ به دکتر محمدرضا سرکارآرانی، به بهانهٔ آغاز سال تحصیلی
جناب آقای دکتر سرکارآرانی عزیز،
یادداشت مهرماه شما را خواندم. در میان سطرهایش، دغدغهٔ آشنای کسی را دیدم که هنوز به مدرسه دل بسته است؛ به معلم، به گفتوگو و به آن اتفاق کوچک و شگفتانگیزی که گاهی میان یک پرسش و یک پاسخ، در گوشهای از کلاس درس رخ میدهد.
من هم مدرسه را دوست دارم. شاید به همین دلیل است که دلم میخواهد کمی بیشتر با شما گفتوگو کنم؛ نه برای مخالفت با آرزوهایتان، بلکه برای آنکه ببینیم چگونه میتوانیم این آرزوهای زیبا را به زندگی واقعی کودکان نزدیکتر کنیم.
شما از بازگشت به معلمی، اعتماد به آموزگاران و بهسازی آموزش سخن گفتهاید. من نیز با بسیاری از این دغدغهها همراهم. اما در تمام مدتی که یادداشتتان را میخواندم، پرسشی کوچک رهایم نمیکرد: در این گفتوگوی بزرگ دربارهٔ مدرسه، خودِ کودک کجاست؟
ما سالها دربارهٔ معلم، مدیر، کتاب درسی، امتحان، بودجه و اصلاح ساختار حرف زدهایم. شاید بد نباشد این بار از پشت یکی از همان نیمکتهای چوبی به مدرسه نگاه کنیم.
کودکی که دوازده سال از زندگیاش را به مدرسه میسپاریم، در پایان این سفر چه چیزی با خود به خانه میبرد؟ آیا بهتر میاندیشد؟ میتواند آنچه را میخواند بفهمد؟ جرئت پرسیدن دارد؟ میتواند با کسی که شبیه او فکر نمیکند زندگی کند؟ آیا مدرسه چیزی به کنجکاوی نخستین او افزوده، یا فقط به او آموخته است چگونه پاسخهایی را به خاطر بسپارد که بزرگترها از پیش برایش آماده کردهاند؟
و مهمتر از همه، آیا از این دوازده سال، سهمی هم برای زندگیکردن برایش باقی گذاشتهایم؟
به گمانم هر طرح ملی برای بهسازی آموزش، پیش از آنکه دربارهٔ شیوهٔ تدریس سخن بگوید، باید پاسخ روشنی برای چنین پرسشهایی داشته باشد.
شما بهدرستی بر اهمیت آن پنجاه دقیقهٔ کلاس درس تأکید کردهاید. اما من کمی نگرانم که مبادا بار دیگر، تمام مسئولیت نجات مدرسه را بر شانههای معلم بگذاریم.
معلم مهم است، بسیار هم مهم است؛ اما معلم در خلأ زندگی نمیکند. آموزگاری که نگران اجارهٔ خانه است، در کلاسی شلوغ درس میدهد، با بخشنامههای متناقض روبهروست و فرصت کافی برای مطالعه و بازاندیشی ندارد، چگونه میتواند تمام توان و خلاقیت خود را به شاگردانش هدیه کند؟
نمیتوانیم از معلم بخواهیم پنجرههای کلاس را به روی جهان باز کند، اما دربارهٔ دیوارهایی که پیرامون او ساختهایم سکوت کنیم.
از همین رو، با تعبیر پایانی شما دربارهٔ تغییر گفتمان معیشت معلم به بهسازی معلمی، کمی فاصله دارم. به نظرم معیشت و بهسازی حرفهای دو سوی یک انتخاب نیستند. کرامت معلم، هم در احترام به اندیشه و استقلال حرفهای او معنا پیدا میکند و هم در امنیت اقتصادی، فرصت یادگیری و شرایط انسانی کارش.
البته افزایش حقوق بهتنهایی معلم بهتری نمیسازد؛ همانطور که هیچ دورهٔ آموزشی و هیچ کارگاه درسپژوهی نمیتواند بهتنهایی مشکلات معیشتی و ساختاری مدرسه را حل کند.
شاید بهتر باشد بهجای عبور از گفتمان معیشت، آن را در کنار بهسازی حرفهای بنشانیم و رابطهٔ این دو را جدیتر بررسی کنیم.
دربارهٔ درسپژوهی نیز با شما همدلم. چه چیزی دلپذیرتر از آنکه چند معلم کنار هم بنشینند، از تجربههایشان بگویند و بدون ترس از قضاوت، دربارهٔ اشتباهات و آموختههایشان گفتوگو کنند؟
اما حتی این تصویر دوستداشتنی نیز به پرسشی دشوار نیاز دارد: از کجا میفهمیم چنین گفتوگوهایی واقعاً به یادگیری بهتر کودکان انجامیده است؟
ممکن است معلمان از یک برنامهٔ حرفهای بسیار راضی باشند، بیآنکه تغییر معناداری در یادگیری دانشآموزان رخ داده باشد. پژوهشهای آموزشی نیز نشان میدهند که اثربخشی برنامههای توسعهٔ حرفهای یکسان نیست و به طراحی، کیفیت اجرا و شرایط مدرسه بستگی دارد.
این پرسش، بیاعتمادی به معلم نیست؛ برعکس، به رسمیت شناختن پیچیدگی کار اوست.
اصلاً گمان میکنم یکی از مشکلات قدیمی ما همین است که اندیشههای تربیتی را خیلی زود به نسخههای اجرایی تبدیل میکنیم. هنوز بهدرستی نمیدانیم مسئله چیست که برایش راهحل مینویسیم. هنوز نپرسیدهایم کودکان در کدام مهارتها عقب ماندهاند، چرا فرصتهای یادگیری نابرابرند و کدام مداخله واقعاً مؤثر بوده است که از تحول سخن میگوییم.
من دوست دارم پیش از هر طرح ملی تازهای، یک بار با شجاعت به وضع موجود نگاه کنیم؛ بیآنکه از اعداد نامطلوب بترسیم یا پشت واژههای امیدوارکننده پنهان شویم.