یهو یاد یه خاطره افتادم قلبم درد گرفت
سال کنکور ۱۷ کیلو چاق شدم
تیرماه بود بعد کنکور رفتیم شمال که من کمی حال و هوام عوض شه.
عمو نخاله م هم که فهمید ویلا گرفتیم روز بعدش با زن و بچهش اومدن
خوب من یه سال خونه بودم کسی منو ندیده بود.
همون اول که رسیدن، زن عموم گفت وااا چقد چاق شدی، این چه وضعیه؟ هیچی ارزش سلامتی تو نداره و و و
مادرم چندبار محترمانه گوشزد کرد که به تو ربطی نداره ولی اینا بیشعور تر ازین حرفا بودن
بعدش آزارهای کلامی عموم شروع شد
هر جا دقیقاً هرجا من وارد میشدم یا نگاهش بمن میفتاد میگفت مااااو
صدای گاو میداد که یعنی عین گاو شدی!
اون مسافرت رسما از زهرمار هم برام تلختر شد
روز آخر سر صبحانه نشسته بودن من یه تابه نیمرو درست کردم گذاشتم وسط سفره.
دوباره گفت ماااااو همه شو خودت میخوری؟
گفتم نه گاوا نیمرو نمیخورن، بعدش عمو شاهین حواست باشه انقدر این صدارو درمیاری یهو
حرف زدن آدم یادت میره میشی مثل همون بزرگوار، چون مشخصه دیگه زبون آدم نمیفهمی.
گفت چی گفتی؟
گفتم همین که شنیدی. سه روزه اومدین هزار جور حرف بارم کردین. احترام بزرگتریتو نگه داشتم ولی لایق احترام نیستی
نگاه کرد به بابام گفت چیزی نمیخوای بگی؟
بابام گفت اگه خودش نمیگفت من میگفتم. تو گه میخوری دختر منو به گاو تشبیه میکنی. گاو هیکلته. یالله جمع کن خدافظ. من دخترمو آوردم استراحت کنه نه اینکه توی بیناموس اعصابشو خطخطی کنی.
اونروز اونا گورشونو گم کردن و تا سالها بابام محل سگ بهشون نذاشت
عاشق بابامم
اون کارش بمن قدرت داد که دیگه در مقابل هیچ بی احترامی سکوت نکنم
ولی ترومای اونروزا و روزهای دیگه که خانواده پدریم بهم وارد کردن همچنان باهامه
دلیلشو الان میدونم: #حسادت
ولی دردش همیشه تازه س!!
#دوست_داران_دانایی
@danaeeii
Post #34459
860
- 👍 22
- ❤ 4
- 🤔 1