سالها پیش در ادو، زنی به نام اواوا (𝖮𝗂𝗐𝖺)با مردی به نام ایمون(𝖨𝖾𝗆𝗈𝗇) زندگی میکرد. زندگیشان فقیرانه بود، اما اواوا همسرش را دوست داشت و به او وفادار بود اما ایمون مردی جاهطلب بود.(عوضی.)
او کمکم عاشق زنی ثروتمندتر شد و تصمیم گرفت از شر اواوا خلاص شود. خانوادهی آن زن نیز برای اینکه راه ازدواجشان باز شود، نقشهای کشیدند و مادهای سمی به اواوا دادند،مادهای که قرار بود چهرهاش را بهشدت دگرگون کند.
اواوا پس از مصرف آن، متوجه شد که چیزی درست نیست. وقتی خودش را در آینه دید، از تغییر چهرهاش شوکه شد.
اما چیزی که نمیدانست این بود که ایمون از دیدن او وحشت کرده بود و قصد داشت ترکش کند.
اواوا سرانجام حقیقت را فهمید و زندگیاش به پایان تلخی رسید.پس از مرگش، اتفاقات عجیبی برای ایمون شروع شد.
او اواوا را میدید.گاهی در تاریکی، گاهی در انعکاس آینه،گاهی روی فانوس های کاغذی، و گاهی چهرهی او را جایی میدید که نباید باشد.
هر بار که فکر میکرد از دست او خلاص شده، روح اواپا دوباره ظاهر میشد.
ایمون کمکم نمیتوانست بفهمد چه چیزی واقعی است و چه چیزی نیست. روح اواوا مثل خاطرهای که نمیتوانست از آن فرار کند، همیشه به سراغش میآمد.
در نهایت، ایمون نیز به سرنوشت شومی دچار شد.مرگ و نفرین همیشگی بر او.(ایول.)
Post #2053
6
Forwarded from 𝒯