وقتی ی نفر داستان رو مینویسه،همهچیز از یک مغز عبور میکنه..
فرض کن یه نویسنده از اول تا آخر داستان رو طراحی کرده.
اون میدونه:
شخصیت اصلی واقعاً از چی میترسه،حتی اگه خودش هنوز نفهمیده باشه.
چرا یه شخصیت توی قسمت سوم دروغ میگه و این دروغ قراره توی قسمت هشتم چه نتیجهای داشته باشه.
کدوم اتفاق باید الان رخ بده و کدوم اتفاق باید بیست قسمت بعد.
مخاطب قراره چه اطلاعاتی داشته باشه و چه چیزهایی رو هنوز ندونه.
برایِ مثال:
نویسندهی اول: شخصیت یک آدم آسیبدیده است.
پس رفتارش رو با ترس،گذشته و مکانیسمهای دفاعی توضیح میده.
نویسندهی دوم: شخصیت یک آدم مغرور و قدرتطلب است.
پس کاری میکنه که شخصیت تصمیمهای جسورانهتر و سلطهجویانهتری بگیره.
نویسندهی سوم: شخصیت باید آسیبپذیر و دوستداشتنی باشه.
پس برای همدلی مخاطب، رفتارهای قبلیش رو نرمتر میکنه.
هر سه برداشت بهتنهایی میتونن جذاب باشن؛اما اگر یک نفر مسئول هماهنگکردن این برداشتها نباشه، شخصیت از یک انسان پیچیده تبدیل میشه به مجموعهای از رفتارهای متناقض.
یک قسمت بیرحمه،قسمت بعد بیدلیل مهربونه،قسمت بعد تصمیم احمقانهای میگیره که با هوش قبلیش جور درنمیاد.
مخاطب حس میکنه شخصیت عوض شده، اما نمیتونه بفهمه چرا؛ چون این تغییر از دل داستان بیرون نیومده،از تفاوت نگاه نویسندهها اومده.
البته این تناقض همیشه بد نیست.
شخصیتها باید تغییر کنن؛مسئله اینه که تغییرشون باید علت و مسیر داشته باشه.
Post #12959
179
- 𝖣𝖺𝗁𝖺 ç𝗂𝖿𝗍𝗂 ⋆ مشکل Daha 17 صرفاً ضعیفشدن داستان نیست؛مشکل اینه که انگار دیگه هیچکس مسئول حفظ هویت شخصیتها و منطق کلی روایت نیست. وقتی یک نویسنده شخصیتی رو با گذشته، طرز فکر،انگیزهها و ویژگیهای رفتاری مشخصی میسازه، نویسندههای بعدی حق دارن اون شخصیت رو تغییر بدن،اما…
- ❤ 6
- 👍 1