یکی از چیزایی که واقعاً توی Daha 17 اذیتم میکنه اینه که انگار خود نویسندهها هم بعضی وقتا یادشون میره چه سناریویی رو باز کردن و قرار بوده کجا بهش برسن.
مثلاً ماجرای حاملگی نورای که کوتای هم در جریانشه، نقشهی نزدیک شدن تئومان به دنیز،اون دیت چایی که قرار بود آرلی برن، یا حتی یه اعتراف عشقی درستوحسابی..کلی موقعیت هست که میتونست خیلی جذاب باشه،ولی یا نصفه رها میشه یا اصلاً دیگه خبری ازش نیست.
من واقعاً نمیفهمم وقتی بعد از ۱۹ قسمت هنوز از زوجی که قرار بوده از همون نگاه اول عاشق هم بشن،یه سیگنال درستوحسابی از پیشرفت رابطه نمیبینیم،دقیقاً قراره کی این رابطه رو جلو ببریم؟
مسئله این نیست که هر قسمت باید اتفاق عجیبوغریبی بیفته،ولی بالاخره باید حس کنیم شخصیتها دارن جلو میرن و اتفاقات قبلی یه تأثیری روی داستان دارن.
چیزی که بیشتر حرصم میده اینه که سریال واقعاً پتانسیل داره.
این همه شخصیت و این همه خط داستانی دارن که میتونن باهاشون یه قسمت دو ساعت و نیمه رو متنوع و جذاب کنن،ولی مدام برمیگردن به همون سناریویِ آراس و فداکاری هاش برای دمیر،بقیهی کاراکترها عملاً فدای اون خط داستانی میشن.
حتی اگه من خودم سیلا و کوتای رو دوست نداشته باشم،باز نمیتونم بگم پس سناریوی اونها مهم نیست.
وقتی یه خط داستانی رو باز میکنی،باید یه جایی بهش برسی.
نه اینکه مخاطب چند قسمت بعد بشینه بگه«خب پس اون چیزی که اونجا دیدیم چی شد؟»
به نظرم مشکل Daha 17 کمبود ایده نیست،اتفاقاً ایده زیاد داره؛مشکل اینه که از پتانسیل همین ایدهها و شخصیتها استفاده نمیکنه.
سناریو باز میکنه،مخاطب رو کنجکاو میکنه،بعد رهاش میکنه و دوباره میره سراغ همون چرخهی قبلی.
و این بعد از ۱۹ قسمت واقعاً خستهکننده میشه.
Post #10982
188
- 👍 9
- ❤ 3