دو نفری که همیشه به تنهایی عادت کرده بودند؛
هیچکس نبود که بپرسد «خوبی؟»
هیچکس نبود که وقتی دنیا برایشان زیادی سنگین میشد، کنارشـان بماند.
هر بار که فکر کردند شاید اینبار خوشبختی سهمشان شده،
غم دوباره از راه رسید و همهچیز را از آنها گرفت.
حتی کنار آدمهایی که دوستشان داشتند هم،
هیچوقت واقعاً احساس خوشبختی نکردند.
هیچکس نبود که بفهمد پشت آن سکوتها چه میگذرد،
تا اینکه یک روز، میان تمام تنهاییهایشان،
به هم رسیدند.
دو آدم زخمی که قرار نبود نجاتدهندهی هم باشند؛
فقط قرار بود برای اولینبار،
کسی را داشته باشند که بپرسد: «حالت خوبه؟»
کسی که وقتی همهچیز فرو میریزد، بماند.
کسی که غمش را بفهمد، حتی وقتی چیزی نمیگوید.
کسی که کنار او، برای چند لحظه هم که شده،
زندگی آنقدرها هم بیرحم نباشد.
شاید زیبایی تئودن همین باشد؛
دو نفری که تمام عمرشان دنبال جایی برای خوشبخت شدن بودند،
آخرش فهمیدند شاید خوشبختی،
از اول یک آدم بوده…
و آن آدم، همدیگر بودند.
و غمانگیزترین قسمت داستانشان این است
که بعد از اینهمه تنهایی،
بالاخره کسی را پیدا کردند که نمیخواستند از دستش بدهند..❤️🩹
Post #10270
189