کمی جلوتر که رفتیم، حمید برگشت رو به من و گفت: «فرزانه! روز اول خوشی زندگی اومدیم اینجا که یادمون باشه ته ماجرا همین جاست، ولی من مطمئنم اینجا نمیام.» با نگاهم پرسیدم: «یعنی چی؟» به آسمان نگاهی کرد و گفت: «من مطمئنم میرم گلزار شهدا. امروز هم سر سفره عقد دعا کردم حتماً شهید بشم.»