#Never_Let_Me_Go
کتاب نِوِر لت می گو از کازوئو ایشیگورو به ظاهر یک ساینس فیکشن دیستوپیایی درباره دنیاییه که برای درمان بیماری ها و اهدای عضو، کلون هایی ساخته شدن که بهشون "اهدا کننده - donor" میگن. داستان از پوینت آو ویوی کثی ایچ، یکی از همین اهدا کننده هاست که در مدرسه ای شبانه روزی مخصوص به نوع خودش به اسم هِیلشَم زندگی میکنه، و وقتی که بزرگ میشه به عنوان یک "مراقبت کننده - carer" برای اهدا کننده ها فعالیت میکنه تا زمانی که نوبت خودش برای اهدا کردن فرا برسه.
با وجود کانسپت جالبی که داره، این کتاب اون چیزی نیست که با خوندن چنین خلاصه ای تصورش میکنید. به جای داشتن یک پلات منسجم و جالب، کتاب در واقع یک وصله دوزی از اتفاقات مهم در کنار وقایع کاملا فاقد معنیه که به سمت مسیر نامشخصی پیش میره. درست در همون لحظه که فکر میکنید اوضاع داره جالب میشه، میبینید که جوری بیان شده که عاری از هرگونه معنی و وزنه. وقتتون با اتفاقات نچندان با اهمیت گرفته میشه و به طرز دردناکی کند جلو میره.
سرنوشت وحشتناک این کاراکتر ها از همون اول پذیرفته شده و اون ها هیچ ترس و نگرانی بابت دنیای بی رحمانه ای که توش زندگی میکنن ندارن، که باعث میشه کتاب با موضوع سنگینی که حول محورش میچرخه مرتبط به نظر نیاد. درسته که در نهایت میس امیلی، مدیر مدرسه هیلشم بهشون میگه که قصدشون از آروم آروم گفتن سرنوشت اهدا کننده ها بهشون این بوده که کودکی خوبی رو تجربه کنن حتی اگه قرار نباشه در بزرگسالی تبدیل به چیزی بشن که رویاش رو دارن، ولی آنقدر به طرز غیر قابل باوری این مسائل سبک شمرده شدن که تمام مدت در تعجب خواهید بود که چطور این افراد دارن با دانش به اینکه قراره دونه دونه اعضای بدنشون بیرون کشیده بشه تا وقتی که جون میدن، زندگی میکنن. هیچ لحظه ای از مکث و تأمل ندارن و رفتارشون با همدیگه دقیقا همینطور بی فکرانهست.
اگر واقعیت رو در نظر بگیریم، میتونم تصور کنم که رفتار هر کدوم از کاراکتر ها، هر چقدر هم بی رحمانه با همدیگه، قابل توجیه باشه. به هر حال، بخش زیادی از داستان در طول بچگیشون میگذره و قابل درکه که خودخواهانه و از سر لجبازی همدیگه رو اذیت کنن، ولی وقتی که بزرگ شدن این رفتار غیر قابل تحمله. میتونیم فکر کنیم که برای "انسان" نشون دادن شخصیت ها چنین روشی برای نوشتنشون به کار گرفته شده، اما در نهایت باعث نمیشه که فکر کنم "اوه، چه کاراکتر خوش نوشته ای، ازش خوشم میاد." تنها کسی که کمی دوست داشتنی بود تامی بود، که هیچ وقت کثی و روث درست و حسابی باهاش رفتار نکردن. حتی وقتی که تامی قرار بود آخرین اهدای عضوش رو داشته باشه و به کثی گفت ترجیح میده یک مراقب دیگه داشته باشه چون کثی درکش نمیکنه و دوست نداره خودش رو توی این حالت نشونش بده، کثی به جای تلاش برای درک کردنش، ازش دلخور میشه. به این فکر نمیکنه که شخصی که از بچگی دوست داشتم و میخواستم باهاش باشم داره میمیره و حالا نیاز هست که نسبت بهش بیشتر فهمیده باشم. به این فکر نمیکنه که تمام مدتی که من تمام و کمال و تقریبا آزاد زندگی کردم، تامی زیر بار چند عمل جراحی قرار گرفته و اعضای بدنش رو از دست داده، برای همین طبیعیه که فکر کنه من نمیتونم درکش کنم. همین "فکر نکردن" باعث میشه که شخصیت ها غیر قابل باور و تحمل باشن.
جدا از این ها، داستان طوری بیان شده که بار احساسی نداره. صرفا انگار کنار یک غریبه نشسته باشی و اون داره تمام زندگیش رو برات تعریف و توصیف میکنه و بهت میگه دقیقا چطور باید درکش کنی. نتونستم خودم رو در موقعیتی ببینم که نسبت به یکی از این شخصیت ها و چیز هایی که تجربه میکنن احساس همدردی کنم. هیچ وقت باعث نشد عمیقا چیزی رو حس کنم--که برای کتابی با این موضوع و تلاش برای فهمیدن اینکه "چه چیزی انسان رو انسان میکنه" به شدت امتیاز منفی ایه. هیچ نفهمیدم چه چیزی قراره انسان رو انسان کنه. تنها چیزی که قابل درک بود این بود که این افراد با وجود اینکه کلون هستن، درست مثل یک انسان احساس و زندگی رو تجربه میکنن. که همین هم با جوری که "بیخیال" نوشته شده چندان با ارزش نیست.
بد ترین کتابی که امسال خوندم. یک از پنج.
Post #100
19
- ❤ 2