تیشه به ریشه ایران
دکتر حجت کاظمی
این سخن که ایران «مخلوق» و «مصنوع» دوران جدید و به خصوص فرآورده دولت رضاشاهی است، برای گروهی که میتوان آنها را اهل علوم اجتماعی انتقادی خواند امری بدیهی به نظر میرسد. این گروه طی سالهای گذشته این دیدگاه را بسط داده و افزایش تکرار آن در محافل روشنفکری ایرانی نشان میدهد که شاهد پروبال یافتن چنین نگرشی هستیم. سوال این است: چنین اندیشهای چگونه برآمد و رشد یافت؟ پیامدهای رواج چنین دیدگاهی چیست؟
نقطه آغاز طرح چنین دیدگاهی،در جریانی نهفته است که من آن را«قومگرایی ستیزهجو» میخوانم،گرایشی که زبانی خشن و ستیزهجویانه علیه کلیت ایران و سایر گروههای قومی دارد و به صورت ضمنی یا آشکار رویکردی جداییطلبانه را دنبال میکند.برای این گروه لازمه برجسته ساختن هویت قومی به عنوان«هویت اصیل»،اعتبارزدایی از مفهوم ملت ایران و فروکاست آن به پروژهای رضاشاهی(و حتی یهودی) بوده و هست. مشخصه نوشتههای این گروه ضعف در رعایت قواعد پژوهش تاریخی،ادبیات ناپخته و البته آمیختگی با فحاشی به مورخان و ایرانشناسان داخلی و خارجی علاقمند به میراث ایرانی است.گرچه چنین متونی فاقد محتوای معرفتی جدی هستند؛ولی از منظر شناخت و ذهن و زبان قومگرایی ستیزهجو و پیامدهای اجتماعی- سیاسی احتمالی آن برای حال و آینده کشور قابل توجهند.
اگر اندیشه مدرن بودن مفهوم ایران و ایجاد آن توسط پهلوی اول، تا قبل از دهه 70 شمسی(90 میلادی) تنها در متون قومگرایانه قابل مشاهده بود، از این مقطع شکلی جدید از این نگرش در متون جدیتر مطرح شد. در این دوره روشنفکران ایرانی،در خارج و داخل کشور با سنتهای پررونق علوم اجتماعی انتقادی(نومارکسیسم،پساساختارگرایی،هرمنوتیک،مطالعات فرهنگی،پستمدرنیسم و مطالعات پسااستعماری) آشنا شدند،مطالعه پیرامون گذشته و حال جامعه ایرانی بر اساس این دیدگاهها رونق گرفت و بر جامعه روشنفکری ایران مسلط شد.
ذیل چنین فضایی گروهی از محققان ایرانی در خارج و داخل کشور به بحث در موضوعات«هویت ملی» و «هویت قومی»پرداختند و فرآورده آن آثاری است که به این اندیشه تاکید میکنند که«ایران»پدیدهای است«برساخته» و«مصنوع» دوران جدید. پروژهای سیاسی که محصول کوشش همراستای شرقشناسان غربی، روشنفکران ملیگرای ایرانی و دولت پهلوی بوده است.مصطفی وزیری نخستین روایت از این اندیشه را در کتاب«ایران یک ملت خیالی» مطرح کرد و رضاضیاءابراهیمی در«پیدایش ناسیونالیسم ایرانی» برداشتی بهروز شده از آن را ارائه کرده است. در داخل کشور برخی نویسندگان که عمدتا دانشآموخته جامعهشناسی هستند در مصاحبهها و آثار خود در حال تکرار این نگرش هستند.اخیرا دیدم یکی از این«روشنفکران رادیکال» عنوان کرده اساسا باید مفاهیمی چون«ملت» و «انسجام اجتماعی»کنار گذاشته شود چون «ایدئولوژیک»اند و مضر.
به عنوان محققی که سالهاست در این حوزه کار میکنم،همانطور که منتقد برداشتهای باستانگرایانه از هویت ایرانی هستم و آن را برای وحدت ملی مضر میدانم، مخالف روایتی نیز هستم که در پی فروکاستن مفهوم ایران و تداوم تاریخی آن به «برساخته»ای سیاسی است. ایران پدیدهای تاریخی است که بر مبنای میراث ارزشمند خود در عین گسست،تداومی طولانی داشته و انبوه شواهد این تداوم در متون کلاسیک وجود دارد.
بزرگترین ضعف اهل علوم اجتماعی انتقادی این است که چیز زیادی از تاریخ ایران نمیدانند،شناختی ولو حداقلی از متون کلاسیک ندارند و البته نمیخواهند داشته باشند.برای آنانی که معتقدند چیزی به نام«صدق» و«کذب» در گزارش تاریخی وجود ندارد و هرچه هست«داستان» و«روایت»دلبخواهی و آمیخته به امیال و سلطه است، طبعا سخن گفتن از سند،متن کلاسیک،شواهد تاریخی و...نمیتواند معنایی داشته باشد. آنها اغلب از طریق اصطلاحات پر زرق و برق و البته آشفته نظریههای انتقادی جهل تاریخی خود را پنهان میکنند.البته بعضی وقتها دم خروس این جهل بیرون میزند از جمله زمانی که یکی از سرآمدان این جریان از قول دانشجوی مغول خود مدعی شد که مغولان برای ایرانیان چندان بد هم نبودهاند.
اگر زبان خشن و جهالت عریان قومگرایی ستیزهجو فراری دهنده مخاطب است،نوشتههای«روشنفکران رادیکال»از کیفیت و استدلال بهتری برخوردارند و البته از موضعی مد روز و در راستای دفاع از ایده جهانوطنی و عدالت مطرح میشوند.به این ترتیب است که این چنین شیوع مییابند و بدیهی تلقی میشوند.معتقدم اعتبارزدایی از مفهوم«ایران» و میراث تاریخی آن و انکار تداوم تاریخی آن،در نهایت فرآوردهای جز تحلیل بردن هرچه بیشتر بنیادهای انسجام و همبستگی ملی در ایران نخواهد داشت.بنیادی که اگر از میان برود،برخلاف تصور اهل علوم اجتماعی انتقادی،جای آن را نه برداشت«مدنی» از ملیت که آشوب بیپایان خواهد گرفت. این همان نکته ای است که اهالی علوم اجتماعی انتقادی به واسطه اتمسفرذهنی وهمآلود خود قادر به درک آن نیستند.
@cppstehran
Post #221
236