💎داستان و حکایتی آموزنده:💎
💎یه روزی یه قسمتی از یک کوهی رو ورود ممنوع کرده بودند و منطقه ی محافظت شده بود. دلیلشم این بود که اون قسمت معدن طلا بوده و تحت کنترل دولت و اماکن خاص بود.
📌این منطقه ی حفاظت شده یه تپه ی خیلی خاص داشت یه تپه ای که دارای یک تُن طلای با ارزش بود.
👈🏻یه روزی به مردم ساکن اطراف کوه فراخوان دادن که هرکسی میخواد میتونه وارد این منطقه ی محافظت شده بشه و هر چقدر که دلش خواست از این تپه ی طلا با خودش طلا ببره، تنها چیزی هم که میتونه با خودش به داخل منطقه ی محافظت شده ببره لباس های بر تن خودشون با هر سایز جیب هستش.
⚠️اما یک شرط داره اونم این که هزینه ی ورودی رو پرداخت کنه.
👈🏻هزینه ی ورورد به این منطقه هم برای هر نفر سیصد میلیون تومان هستش.
📌اما برداشت از طلا ها از یک گرم تا یک تُن آزاد میباشد. هر کسی هرچقدر که دوست داره میتونه طلا برداره.
❌خیلی ها در این فراخوان شرکت نکردند.❌
👈🏻میدونی چرا؟ چون احساس میکردند نمیتونن به اندازه ی سیصد میلیون تومان طلا از اون تپه ی یه تنی بردارن و با خودشون بیارن. چون ظرف ذهنیشون کوچیک بود در صورتی که خیلی ها با پر کردن جیب های شلوار و لباساشون و دست هاشون بالای ده کیلو طلا برداشتن.
📌هرکسی در این دنیا، خودش انتخاب میکنه که در چه جایگاهی بایسته.
و نتیجه ی این انتخاب هاست که موفقیت هارو شکل خواهد داد.
Post #416
1.78K
- 👍 6
- ❤ 4