زمستانی که سردتر از هر سال بود…
نه به خاطر برف،
نه به خاطر باد،
بلکه چون دل آدمها از هم فاصله گرفت و خورشید دیگر طلوع نکرد.
در گوشهای از این جهان، در سرزمینی که نامش ایران است،
آدمهایی بودند با دلهایی پر از سؤال و دستهایی خالی.
آمده بودند نه برای درگیری، نه برای آشوب، بلکه برای شنیده شدن، برای زندگی در آرامش.
اما نشد، نگذاشتند...
خیابانها شاهد خون شدند، و زمین بار اندوه انسانها را بر دوش کشید.
تنهایی خاموش که هرکدام داستانی داشتند، خانه ها و گریه ها و مادران منتظر.
مادران و پدرانی با چشمهایی خسته از بیخوابی،
خواهران و برادرانی با دلهایی لرزان،
شبها را کوچه به کوچه به دنبال نشانهای گذراندند و فقط به دنبال عزیزشان…
افرادی که دیگر صدایشان شنیده نشد.
همه امیدوار بودند، که این کابوس زودتر تمام شود. اما نشد...
شاید گمان کنید این جنگیست طولانی و ویرانگر.
اما این اندوه، در زمانی کوتاه ( کمتر از ۲ روز ) بر دلها نشست. و ردّی عمیق از خود به جای گذاشت.
در این میان، بین کودک و جوان، پیر و خسته، فرقی نبود!
بعضی هایشان قبل رفتن گفتند که:
«بعد ما شاد باشید،
جایمان را خالی کنید…»
اما هرگز نفهمیدند که آن جایهای خالی هیچگاه پر نخواهد شد...
جایشان همیشه در دل میماند.
امروز، دلهای زیادی در این سرزمین داغدار است؛
دلهایی که هم دعا میکنند و هم صبر میآموزند.
و با همهی اندوه، با همهی اشکها، ایمان داریم که حقیقت راه خود را پیدا میکند و نور هرچند آرام، اما طلوع خواهد کرد.
و در نهایت این را میگویم برای تویی که در ایرانی آزاد، در رفاه و آسایش این را میخوانی تا کمی از شرح حال امروز ما را بدانی...
Post #2707
815
- ❤ 23
- 🕊 8
- 💔 7
- 🗿 3
- 🤔 1
- 🤝 1