دوچرخهی پدربزرگ🚲
شاهدِ بزرگ شدنمان بود.
شاهد دویدن و جیغ زدن هایمان در حیاط.
شاهد پناه بردنمان به خانهی اجدادی از زیر بمباران. شاهدِ تلاش های پدربزرگ در شالیزار هایش و کاسههای آبی که مادربزرگم پشتش میریخت، تا به سلامت به خانه برگردد.🌱
یادم میآید زمانی را که دوچرخه، صبورانه منتظر میماند تا یکی از کودکانِ خانه سوارش شوند. و وقتی از روی آن میافتادیم، او به جای ما زخمی میشد. گویی رسمِ فداکاری را از پدربزرگ آموخته بود.˖🫕🥤 ִֶָ𖥻
Post #4724
1.01K
ˑ ּ۫𖧧 𝑪𝒊𝒏𝒏𝒂𝒎𝒐𝒏 𝒍𝒊𝒃𝒓𝒂𝒓𝒚 ༅ Photo