کمی برای خودش از آن نوشیدنیِ خوشمزه ریخت و خورد.#اشکاقیانوس
بعد از عوض کردن لباسهایش به بیرون از کلبه قدم برداشت.
برایش عجیب بود که آن مَردِ مرموز با بالهایی به رنگِ آبیِ شب در کلبهای تنها و در کنارِ ساحل زندگی میکرد.
چه چیزی باعث شده بود او به دور از مردم زندگی کند و قصد دوری را در وجودش روشن کند؟!
دخترک کنجکاو بود و سوالهایش بسیار.
اما استلا متوجه شده بود حتی اگر بپرسد پاسخی دریافت نخواهد کرد.
نه تا وقتی که مَرد نخواهد به سوالهایش پاسخی شفاف دهد.
راه رفتن برای او سخت بود ، عادت نکرده بود ، کفشهایش را در آورد ، در کنارِ چوبی گذاشت تا خیس نشوند.
شروع کرد به موازاتِ ساحل قدم زدم.
موجهای ریزی که به ساحل میرسیدند پاهایش را قلقلک میدادند.
حسِ تازهای را تجربه میکرد ، دلش میخواست لوسیفر نیز کنارش بود و آن حس را با او شریک میشد.
حال که فکر میکرد ؛ او همانند خانهاش بود ، تکیهگاه ، سرپناه و امن.
حال اون نه تنها خانوادهاش شده بود ، بلکه تنها دوست ، همدم و همرازِ او بود.
حال دیگر احساسِ تنهایی آزارش نمیداد زیرا در تنهاییهایش کسی بود که احساسِ امنیت میداد.
انگار از وقتی او در آن شبِ تیره نجاتش داد دیگر نه از تاریکی میترسید و نه از شب.
انگار او شبهای تیرهء دخترک را با وجودش نورانی کرده بود.
آروم آروم به داخل دریا قدم برداشت ، احساس زندگی برایش تازه شده بود.
دلتنگِ خانهاش بود ، حال به جایی که تعلق داشت برگشته بود.
برروی آب دراز کشید و به یادِ حرفِ پدرش افتاد.
وِرد را زیر لب زمزمه کرد: آنا مورا دِسو میو.
پاهایش شروع به درخشیدن کردند.
در عرض چند ثانیه پاهایش جایشان را به دُم درخشانش دادند.
دُمِ آبی رنگش که با رگههای بنفش و نقرهای ترکیب شده بود.
لبخندی عمیق بر روی لبهایش نقش بست.
از لوسیفر ممنوندار بود که آن وِرد را به او یاد داد.
شروع به شنا کردن کرد ، به اعماقِ دریا رفت و فقط شنا کرد.
وقتی به ساحل برگشت خورشید غروب کرده بود و آسمان به سمتِ تاریکی میرفت.
وقتی دوباره وِرد را گفت و به سمتِ ساحل قدم برداشت ، توجهش به لوسیفر جلب شد.
او با آن اُبهت بر روی شنهای ساحل نشسته بود.
در انتظارِ دخترک بود؟!
دخترک افکارش را پس زد ، میدانست نمیتواند برای او به این زودی مهم شده باشد.
آن مَرد دیر اعتماد میکرد ، این برایش مثلِ روز روشن بود.
لبخندی بر روی لبهایش نشاند و کنارش بر روی ساحل نشست.
دخترک نگاهی به او انداخت و گفت: + سلام.
مَرد همچنان خیره به خورشید بود اما لب زد: - بنظر بهت خوش گذشته!
دخترک بر روی ساحل دراز کشید و گفت:
+ ازت ممنونم. - برای؟! + اون وِرد.
- جبران این بود که بالهام رو ترمیم کردی ، لازم به تشکر نیست.
+ رو مخ. - چی گفتی؟!
+ رو مخی.
- مشکلی با این موضوع داری؟من همینم که هستم ، بخاطر کسی و چیزی تغییر نمیکنم ، مشکلی داری برگرد خونهات ، خوش اومدی.
وقتی حرفهایش تموم شد ، بلند شد و به سمتِ کلبهاش حرکت کرد.
دخترک هاج و واج مانده بود.
به او برخورده بود؟یا به دل گرفته بود؟
فکر میکرد لوسیفر روانی باشد اما نه در این حد که با یک حرفِ ساده همچین اَکتی نشان بدهد.
Post #84264
85
Forwarded from 𝖬ᥱ𝗋𝗆𝖺𝗂𝖽 ៹⋆