تو این یک ماه و چند روز که اومدم اینجا، با یه گربه آشنا شدم؛ اینقدر از آدما آسیب دیده بود که با صدای پا فرار میکرد. براش غذای خشک خریدم و هر روز سه وعده جا های مختلف حیاط براش ریختم و از دور خوردنشرو تماشا کردم... روزای اول صبر میکرد تا من برم بعد بیاد بخوره، روزای بعد دیگه براش مهم نبود اگر من باشم یا نباشم، روزای جلوتر غذا رو کنار خودم میریختم، میومد میخورد، ولی با کوچکترین حرکت من فرار میکرد؛ اخیرا دیگه از تکون خوردنم هم نمیترسه و امروز اجازه داد نازش کنم.
این زیباترین دستاورد من تو یک ماه گذشته بوده و بابتش خوشحالم.
Post #7286
22