تاریخ، گاهی بیرحمترین داور جهان است؛ نه فقط به این دلیل که پادشاهان را از تخت به زیر میکشد، بلکه از آنرو که سالها بعد، در میان هیاهوی فاتحان و شکستخوردگان، حقیقت را از زیر آوار شعارها بیرون میکشد.
محمدرضا شاه پهلوی را میتوان نقد کرد. میتوان از تصمیمهایش پرسید، از اشتباهاتش نوشت و درباره کارنامه سیاسیاش قضاوت کرد. هیچ انسانی فراتر از نقد نیست؛ حتی پادشاهی که روزگاری سرنوشت یک ملت را در دست داشت.
اما یک پرسش باقی میماند؛ پرسشی که پاسخدادن به آن، بیش از هر شعار و دشنامی، به صداقت نیاز دارد:
آیا میتوان تمام یک انسان را در نفرت از او خلاصه کرد؟
مردی که سالها بر ایران سلطنت کرد، در واپسین فصل زندگیاش، دور از سرزمینی که آن را خانه خود میدانست، کتابی نوشت و آن را با دعایی برای مردمش به پایان برد.
نه دعایی برای بازگشت تاج.
نه دعایی برای انتقام از دشمنان.
نه حتی دعایی برای اثبات حقانیت خویش.
او از فقیران گفت؛ از جوانانی که گمراه شده بودند؛ از آنان که در سکوت رنج میکشیدند. و سرانجام، از خدا خواست ایران را حفظ کند و مردمش را نجات دهد.
به این چند سطر فکر کنید.
به فاصله میان تاجوتخت و غربت.
به فاصله میان قدرت و ناتوانی.
به فاصله میان مردی که روزگاری فرمان میراند و مردی که در پایان، جز دعا برای سرزمینش کاری از دستش برنمیآمد.
شاید تلخترین بخش سرنوشت او همین باشد، مردی که خود را وقف رویای ایران کرده بود، سالهای پایانی عمرشرا دور از ایران گذراند؛ درحالیکه سرنوشت همان سرزمین، همچنان ذهن و دلش را رها نکرده بود.
من نمیگویم او اشتباه نکرد.
نمیگویم تاریخ باید چشم بر خطاهایش ببندد.
و نمیگویم برای دوستداشتن ایران، باید گذشته را بینقد پذیرفت.
اما باور دارم میان نقد یک پادشاه و انکار تمام انسانیت او، فاصلهای به وسعت وجدان وجود دارد.
اگر قرار است درباره او قضاوت کنیم، باید آنقدر شجاع باشیم که هم دستاوردهایش را ببینیم، هم خطاهایش را؛ هم آرزوهایش برای ایران را بشناسیم، هم تصمیمهایی را که به زیانش تمام شدند. تاریخ با ستایش کورکورانه تحریف میشود، اما با نفرت کورکورانه نیز به حقیقت نمیرسد.
و چه تناقض تلخی، که گاهی کسانی که بیش از همه از نجات مردم سخن میگویند، در قضاوت درباره یک انسان، حتی حاضر نیستند آخرین دعای او برای همان مردم را بشنوند!
شاید روزی نسلهایی که نه در هیاهوی انقلاب زیستهاند و نه اسیر کینههای بهارثرسیدهاند، بتوانند بیهراس از قضاوت دیگران، درباره آن دوران داوری کنند؛ نسلی که نه به دنبال فرشته ساختن از پادشاهان است و نه برای اثبات حقانیت خود، به اهریمن ساختن از آنان نیاز دارد.
آن روز، تاریخ را نه با فریاد، که با فهم خواهند خواند.
و من، هر بار که به آخرین سطرهای این کتاب میرسم، به مردی فکر میکنم که در غربت، از میان تمام چیزهایی که میتوانست آرزویشان را داشته باشد، هنوز نام ایران را بر زبان میآورد.
شاید این، تمام معنای وطن نباشد؛ اما بخشی از عمیقترین معنای آن است:
اینکه حتی وقتی دیگر در سرزمینت نیستی، سرزمینت هنوز در تو زنده باشد.
«ای خداوندی که تمام عمر به تو ایمان داشتهام، کشورمان را حفظ کن و مردممان را نجات بده.»
_محمدرضا شاه پهلوی
تاریخ درباره تو قضاوت خواهد کرد؛ چنانکه درباره همه قضاوت کرده است. اما هیچ تبعیدی نمیتواند خاطره یک سرزمین را از ذهن آدمی بیرون کند؛ همانطور که هیچ انقلابی نمیتواند گذشته را برای همیشه از حافظه یک ملت پاک کند.
روحت شاد، شاهنشاه ایران.
شاید روزی ایران، فارغ از کینهها و زخمهایش، بتواند تمام تاریخ خود را دوست بدارد؛ حتی فصلهایی را که هنوز دربارهشان اختلاف دارد.
Post #7281
18