داستانک
عنوان:
عشق ماه منیر
زیر کفش های لاستیکی ام سوراخ شده بود به محض اینکه باران می بارید پر آب می شد پاهای نحیف من که شش ماهه به دنیا آمده بودم توان اینکه در آب سرد فرو برده بشن رو نداشتن.
خیس شدن داخل کفشام علاوه بر سردی بی اندازه، سُر بودنشون باعث بهم خوردن تعادلم در سربالایی ها و سرازیری ها می شد.
مجبور بودم سختی طاقت فرسای سرما را به جون بخرم ولی این عدم تعادل و صدا های " جیق جق" رو نداشته باشم.
کفش هایم را در یک نایلونی می پیچاندم.
به محض رسیدن نزدیک مدرسه روستای نزدیک سیاه چادرهایمان آنها را می پوشیدم.
پاهایم از شدت سرما گاها ترک بر می داشت و از لابه لای انگشتانم و پس پاهام خون می چکید.
اکبر پسر دایی بد جنسم که دو سه سالی از من بزرگتر بود.
همراهان همیشگی من ، قرص طلا، ماه منیر ، صی قاسم، خدابس و زری گل بودن .
اکبر منو مسخره می کرد و بقیه از سر نایونی و حس بچگی می خندبدن بجز ماه منیر.
داشتم کلافه می شدم.
گاهی تصمیم به ترک تحصیل گرفتم ولی مادرم که بر روی زمین امیدی جز من نداشت و آرزوهایی را برای من متصور بود مانع از این کار من می شد.
گاهی می گفت : روله زرعلی به باوووت قول دادم که همه جوره برای پیشرفتت تلاش کنم.
ماه منیر تمام قضایای من و اکبر رو زیر نظر گرفته بود و از اینکه توان مقابله با اکبر را نداشت به شدت ناراحت بود.
به طریقی که من متوجه نشم شماره پای منو از روی کفش هایم برداشته بود.
تنها دارایی ماه منیر به طوری که بعد ها در زیر یک سقف زندگی مشترکمون رو شروع کردیم گفت: گوش واره ای بوده که باباش با دست مزد چوپانی اش براش گرفته بود را فروخته و با پول آن کفشی را برای من خریده بود.
کفش های هدیه باعث نوعی نگاه محبت آمیز من به ماه منیر شده بود.
با هم قد کشیدیم همراه هم و پشتیبان هم.
از آنروز که همه متوجه رابطه عمیق عاطفی من و ماه منیر شده بودن حتی اکبر هم دیگر مثل قبل جرات تمسخر من را نداشت.
سالها گدشت.
درس و مشق ما در کلاس ششم به پایان رسید .
من و ماه منیر به عنوان سپاه دانشی در عشایر کهگیلویه به استخدام آموزش و پرورش درامدیم.
عروسی ما با زیبایی رسم و رسومات ایلیاتیمان شکل خاصی به خود گرفته بود.
اکبر که الان درجه دار ژاندارمری شده بود همراه نیروهای تحت امرش بدون اینکه دعوتشان کرده باشیم به جشن ما آمده بودن.
عروس بر روی اسب آذین شده با گل و گلونی و من پیاده در کنار او حرکت می کردم .
اکبر با اون صلابت مردانه اش به نیروهای تحت امرش دستور خبر دار داد تا ما از جلویشان با تکریم عبور نماییم.
آرام بیخ گوش من گفت: مرا عفو کن.
✍آرتین
Post #81729
428