بانام ویاد خدا
میان شوق جبهه و شیارهای زمین
داستان جوانی که دلش در جبهه بود و دستهایش امانتدار زمین پدر
تقدیم به جوانان روستایی سالهای جنگ؛ به آنان که با یک چشم به افق جبهه نگاه میکردند و با چشم دیگر نگران مزرعه برنج پدر پیر و مادری بودند که دلش نمیآمد پسرش را از دست بدهد.
زمینی که بوی پدر میداد
پاییز آرامآرام از راه میرسید. باد خنکی از سمت کوه میوزید و برگهای زرد درختان کنار جوی آب را روی خاک میپاشید. در روستا، زندگی با صدای خروسها، بعبع گوسفندان و هیاهوی کشاورزانی که خود را برای فصل کشت آماده میکردند، آغاز میشد.
در آن سالها، زندگی ساده بود؛ اما سادهبودنش به معنای آسانبودن نبود. نان خانه به باران بستگی داشت، امید کشاورز به آسمان بود و آینده خانواده را زمین تعیین میکرد. اگر باران بهموقع میبارید، سفرهها رنگ دیگری میگرفتند و اگر آسمان بخیل میشد، پدرها شبها با حسابوکتاب بدهی و خرج خانه به خواب میرفتند.
در یکی از همین روستاها، جوانی زندگی میکرد که دلش آرام و قرار نداشت.
نامش «امین» بود.
امین هفده سال بیشتر نداشت. جوانی روستازاده با شانههایی آفتابسوخته، دستهایی پینهبسته و چشمانی که در آنها هم شور جوانی موج میزد و هم اندوهی پنهان خانه کرده بود.
او از کودکی با زمین بزرگ شده بود. پیش از آنکه مدرسه را خوب بشناسد، راه مزرعه را یاد گرفته بود. پیش از آنکه معنای بسیاری از واژههای کتاب فارسی را بفهمد، میدانست چه زمانی باید زمین را شخم زد، چه وقت بذر پاشید و چگونه از روی رنگ آسمان فهمید که باران در راه است یا نه.
پدرش، مشهدی حاجعلی، مردی زحمتکش و کمحرف بود. تمام عمرش را با زمین گذرانده بود. دستهایش چنان زمخت شده بودند که انگار بخشی از خاک مزرعه در پوستش ریشه دوانده بود.
او زمین زیادی نداشت؛ چند قطعه زمین کوچک که با هزار زحمت به دست آورده بود. همان زمینها خرج خانه را میدادند، لباس بچهها را فراهم میکردند و امید روزهای آینده بودند.
امین برای پدر فقط یک پسر نبود؛ بازوی اصلی خانه بود.
صبحهای زود، وقتی هنوز تاریکی روی بامهای کاهگلی نشسته بود، مشهدی حاجعلی از خواب بلند میشد، چای را روی آتش میگذاشت و پسرش را صدا میزد:
ـ امین جان، پسرم! پاشو که امروز کار داریم. زمین منتظر ما نمیماند.
امین هم از زیر لحاف بلند میشد، آبی به صورتش میزد، لقمهای نان و پنیر میخورد و همراه پدر راهی مزرعه میشد.
در راه، پدر از باران و بذر و خرابی ابزار کشاورزی حرف میزد؛ اما فکر امین گاهی جای دیگری بود.
از وقتی جنگ شروع شده بود، چیزی در وجودش تغییر کرده بود.
هر بار که صدای رادیو از شهادت جوانان میگفت، قلبش تندتر میزد. وقتی نام جبهه و رزمندگان را میشنید، احساس میکرد کسی از دور صدایش میزند؛ صدایی که نمیتوانست نادیدهاش بگیرد.
در ذهنش، جوانانی را تصور میکرد که از خانه و خانواده گذشته بودند و در سنگرهای دوردست، زیر آتش دشمن ایستاده بودند.
با خودش میگفت:
«آنها هم مثل من مادر دارند، پدر دارند، خانه دارند. پس چرا من اینجا باشم و آنها آنجا؟ مگر خون من از خون آنها رنگینتر است؟»
اما درست در همان لحظه، نگاهش به پدر میافتاد که با کمر خمیده، مزرعه برنجش آماده برداشت بود
آن وقت، دلش میلرزید.
با خودش میگفت:
«اگر بروم، چه کسی کنار پدر میماند؟ چه کسی زمین را شخم میزند؟ چه کسی بذر میپاشد؟ اگر محصول از دست برود، خرج خانه را چه کسی میدهد؟»
امین میان دو عشق گرفتار شده بود؛ عشق به میهن و عشق به پدری که تمام عمرش را برای بزرگکردن او گذاشته بود.
و هیچکس نمیدانست این کشمکش خاموش، هر شب در دل جوان روستایی چه غوغایی به پا میکرد.ودر نهایت تصمیم قطعی را گرفت پنهانی تمام کارهای اعزام به جبهه را انجام داد ودرتاریخ بیست پنجم مهرماه سال هزارسیصد شصت و شش راهی شد و نامش در زمره مردانی که عشق به وطنش داشته ودارد ثبت شد .اما داغ تنهایی پدر واشک های مادر را فراموش نکرده و تا ابد خود را بدهکار می داند
امین ریاضی زاده
Post #81720
462