داستان کوتاه
عنوان:
دختر بچه ای بزرگ
چند سالی می شد که مریض تحت نظر خودم با بیماری صعب العلاج سرطان دست و پنجه نرم می کرد.
اوضاع اقتصادی خانواری که نا آورش مریض باشد را همگان می توانند حدس بزنن که چگونه خوب، خرابست.
فک و فامیل گاها برایش پولی جمع آوری می کردن.
شش بچه قد و نیم قد که در سایه تبلیغ سیاسی دینی، فرهنگ ضعیف، نداشتن اطلاعات پزشکی جلوگیری از حاملگی و....
متولد شده بودن روزگار بسیار سختی را بر این خانواده تحمیل کرده بود.
" ثریا" دختربچه ی پنجم ابتدایی در گوشه ی سالن انتظار کز کرده بود .
او را از داخل مانیتور سیستم حفاظتی مطب زیر تظر داشتم.
وقتی هنوز نوبت ویزیت پدرش نشده بود مدام بر صورت باباش بوسه می زد .
بابا تکون میخورد ثریا همزمان با نشست و برخاستش خم و راست می شد .
گویی عصای دست باباش شده بود .
برای باباش مادری می کرد.
تقریبا سالن انتظار از مریض و همراهان مریض خالی شده بود .
زمستان سرد.
بالا شهر تهران برای کسی که از شهرستان آمده باشد حتما ؛جای اتراق نبوده و معمول اینست که باید مسیر جنوب رو برای استراحت در " فندق" های ارزان قیمت پایین شهر در پیش بگیرد.
منشی " میرزانوروز لرستانی فر " رو صدا زد و گفت: بفرمایید نوبت شماست.
میرزا نوروز" آرام با صلابتی مثال زدنی از حا برخاست بطوریکه نمی خواست به گونه ای عمل کند که " ثریا" متوجه وخامت اوضاع مزاجی اش بشود ولی افسوس که این دخترک ناز، زرنگ تر از دهر نامراد و بیش تر از سنش فهم و شعور داشت و اوضاع خوب و ناخوب را از هم تشخیص می داد.
دست بابا را محکم گرفت و همراه بابا به داخل اتاقم آمد.
سلام گرم همیشگی میرزا نوروز و خوش و بوش کردن من و اون که همزبان هم بودیم بر صمیمیت اتاق افزود.
دو سه سالی که مریض خودم بود و کاملا او را تحت نظر معالجه خودم قرار داده بودم و همه جوره هواشو داشتم.
حین بررسی روند بیماری رو براش توضیح دادم .
آرام و درگوشی حرف می زدم بطوریکه ثریا متوجه حرفام نشود.
عکس ها و آزمایشات جدید رو با دقت هر چه تمام تر نگاه کردم.
در یک قسمت از بدن تومور شروع به فعالیت گسترده کرده بود و نیاز بود که تحت عمل جراحی قرار گیرد.
تا نام عمل رو آوردم " میرزا نوروز" کمی رنگش عوض شد .
گفت: دکتر بدون عمل امکان بهبودی نیست؟؟؟!!
گفتم: نه متاسفانه حتما باید عمل بشی.
میرزا نوروز گفت: چقدر هزینه داره؟
گفتم : هزینه دست مزد خودم مجانیه .
فقط مقدار پولی که بیمارستان خصوصی میگیره نزدیک سی تومنی می شه .
نصف همینو هم خودم از خیریه می گیرم برات بقیشو هم ان شاءالله خدا جور میکنه.
ثریا دخترک ناز با اون چشم های آبی رنگ خوشگلش که حالا پر از اشک شده بود اومد نزدیک دست بابا رو بوسید و گفت: عمو دکتر بقیه پولو هم خودم میدم.
عاشورایی شد.
میرزا نوروز با صدای بلند گریه می کرد و می گفت: روله ثریا باوووءت و نذرت.
وقتی میرزا نوروز به بیرون از اتاق رفت ثریا رو صدا زدم گفتم: دختر عزیزم بیا پیش عمو بینم.
اومد.
بهش گفتم: خب بگو بینم بقیه پولو میخای چجوری برا عمل بابا جور کنی؟؟؟؟
گفت: عمو دکتر من توی فضای مجازی تبلیغ خرید موهای بلند رو دیدم قبل از اومدنمون به تهران ، همین نزدیکی.
یه ارایشگاهیه با قیمت بسیار خوب میخره لوکیشنشودارم.
موهای بلندمو نگاه کن.
هفده میلیون قیمتشونه نگران نباش همین فردا صبح تا ظهر پولو میارم.
اشک در چشمانم جاری شد .
ثریا رو بغل کردم و بهش گفتم موهای قشنگتو حق نداری کوتاه کنی .
مشغول صحبت بودیم که تلفن مطب زنگ خورد.
دکتر ترابی از متخصصین خوب بیمارستان خصوصی بود و گفت: دکتر من قرار بوده برم سفر حج، الان بخاطر فرصت مطالعاتی عازم المان هستم.
هزینه حج رو میخام صرف بیماران سرطانی کنم.
با شنیدن این جملات قرآن گونه آرامشی بر من و ثریا حاکم شد که مزه آن تا قیام قیامت بر لوح دلم حک بست.
✍ارتین
Post #81666
497