مزدا ۶۰۰ ماشین عروس
پدرم مزدا وانت ۶۰۰ داشت.
مزدا وانت ارزش ذاتی اش برای روستا حیاتی بود.
مشکل گشا بود.
باوووء ژار و فقیر حتی داراها هم بود.
به خوش یمنی معروف بود.
با بودن مزدا وانت پدر هیچ مریضی دغدغه ی نبود وسیله برای رسیدن به بهداری مرکز شهر را نداشت.
هیچ مسافری هم بین راه روستا تا شهر و یا روستاهای اطراف و حتی عشایر دوردست نمی ماند.
نفت کش بود.
کپسول گاز روستاییان را فراهم می کرد.
مصالح ساختمانی از طریق اون به روستا آورده می شد.
از هر نوع باری که مد نظر و مورد نیاز اهالی بود باربری می داد.
هم آمبولانس بود و هم ماشین عروس.
وارد دانشسرا شده بودم مشغول درس خواندن.
" دآم" مریض شده بود .
اطبا به نوعی جوابش کرده بودن.
به اصرار "دآم" باووءم اومده بود شهر دنبال من که برم شاید برای آخرین بار من و دآم که وابستگی زیادی هم به هم داشتیم همدیگرو ببینیم.
زمستان بسیار برفی.
هوا" زوق" زده.
روستای ما هم از لحاظ جغرافیایی جایی بود که برای رسیدن به آن چندین روستا رو باید رد میکردیم و به روستای خودمون می رسیدیم.
هوا داشت تاریک می شد به نوعی "گرگ و میشی" بود.
روستای حاجی آباد سفلی رو رد کردیم دو راهی حاجی آباد علیا پیرمردی عصا در دست به همراه دحترش جلو راهمون سبز شدن.
برف در حال باریدن.
باد سردی در حال وزیدن.
" باوووءم " مثل همیشه صبور و آرام جفت دو تا مسافر پارک کرد.
به محض اینکه پارک کردیم پیرمرد با عصا زد به شیشه سمت من .
دستگیره دستی بود کمی طول کشید کشوندمش پایین.
من سریع پریدم پایین تا پیرمرد و دختر جوونش سوار بشن.
پیرمرد که بعدا حصیره ام شد " چراغعلی" نام داشت.
" دخترش " زبیده" همین که الان همسر و مونس منست از سوار شدن امتناع کردن و گفتن چون جلو جا نیست ما اجازه نمی دهیم که " این جوون بره بالای وانت.
به اصرار من نشستن جلو.
شنل بارونی که بر تن پیرمرد بود پوشوندمش.
کلاه چرمی که داخلش پشمی بود و بر سر زبیده بود رو با اولین تعارف زبیده گرفتم و بر سرم گذاشتم .
رفتم بالای وانت.
سوز سرمای شدید امانم بریده بود ولی بخاطر رعایت اصول اخلاقی تحمل می کردم .
رسیدیم.
چراغعلی و دخترش پیاده شدن .
لباسهایی رو که بهم داده بودن تحویل دادم
" زبیده" دور از چشم باوووءش کلاهش رو گداشت کنار دستم.
ولی من چون چهره ی زبیده رو اصلا ندیده بودم هیچگونه حسی بهش نداشتم.
دو سه روز گدشت چراغعلی همراه همسرش و دخترش اومدن خونمون.
گپ و گفت فراوانی رد و بدل شد.
من که از دیدن زبیده ذوق زده شده بودم آرام و قرار نداشتم وقت و بی وقت حرف می زدم.بلند میشدم وسایل پذیرایی رو خودم جابجا می کردم.
" دآم" که با دیدن من روحیه گرفته بود کاملا حواس جمع منو زیر نظر داشت.
چند باری که نشست و برخاست داشتم " دام" صدام زد گوت : روله کیکاووس" بیا.
رفتم نزدیک دآم.
بیخ گوشی وم گوت :خوتن نکووووش سنگین ستار بیس.
مشی چراغعلی خودش پیشنهاد داده به باوووءت.
خوتن نباز.
" زبیده" الهه عشق من شد و من، با تزیین مزدا وانت ،عروسم را به خانه بخت آوردم.
✍آرتین
Post #81634
427