این مدت، زیاد درباره چیزی جز مانگا پست نگذاشتم؛ گاهی آهنگی را که شب با آن حال کرده بودم به اشتراک گذاشتم، یا اگر توان و ارادهای باقی مانده بود، تایپی میزدم تا این کار پیش برود. اما درباره دنیای واقعی سکوت کردم؛ درباره دنیایی که در آن شاهد مرگ اقتصادی هستیم، مرگ رویاها را میبینیم و افق آیندهمان آنقدر نزدیک و مبهم شده که نهایت پرسشمان از فردا این است: «فردا قرار است چه اتفاقی بیفتد؟»
رفیقی که از رفتن به سربازی میترسد؛ از اینکه شاید برود و دیگر بازنگردد.
دوستی که هر روز با اضطرابِ بیکار شدن پدرش زندگی میکند.
دانشجویی که دیگر از پس هزینههای دانشگاه و حتی ادامه دادن مسیر تحصیلش برنمیآید.
هر روز صبح با تیترهایی از اعدام انسانهایی روبهرو میشویم که جرمشان گاهی جز «هیچ» نیست. خانوادههایی را میبینیم که هنوز در همان دو شب کذایی جا ماندهاند؛ آدمهایی که خودشان یا عزیزانشان آسیبهایی دیدند که شاید سالها طول بکشد تا حتی بتوانند دربارهشان حرف بزنند.
خلاصه اینکه ما سکوت کردیم.
اما سکوت، همیشه نشانه ناامیدی نیست.
چهار سال پیش فهمیدم که شاید تنها سلاح یک انسان برای زنده ماندن، امید باشد؛ امید به آینده، امید به تمام شدن این داستانها، امید به روزهایی که خندهها دوباره از ته دل باشند، امید به آرام گرفتن روح جاویدنامهایی که تنها آرزویشان یک زندگی معمولی و نرمال بود.
امید به التیام زخم تمام آسیبدیدهها؛
امید به روزی که هیچ کودکی معنای ترس را از صدای اخبار یاد نگیرد؛
امید به روزی که زندگی، دوباره چیزی بیشتر از تلاش برای دوام آوردن باشد.
امید، شاید آخرین سنگر انسان باشد؛ اما قویترین سنگریست که برای ادامه دادن دارد.
من هنوز امید دارم.
هنوز باور دارم که روشنایی، دیر یا زود، راهی به دل تاریکی پیدا خواهد کرد.
شاید این مدت سکوت کرده باشم، شاید حرفهایم را نگه داشته باشم و وانمود کرده باشم که چیزی برای گفتن ندارم؛ اما این سکوت، به معنای بیتفاوتی نیست.
من هنوز اینجا ایستادهام.
با امید، با باور، و با تمام حرفهایی که هنوز گفته نشدهاند.
شاید فقط زمان گفتنشان نرسیده باشد.
اما به وقتش، حرفها هم میآیند وسط.
Post #1156
194
- ❤ 9
- 👍 1