ماه بانوۍ جزیره ! دلبری را بیخیال
دامنِ گلدارِ رقصِ بندری را بیخیال
من حواسم هست ڪه دیوانه ات باشم مدام
مو پریشان تر نڪن ، یادآوری را بیخیال
می زنم پارو میانِ موج هاۍ نیلی ات
ناخدا ! آن بادبانِ روسری را بیخیال
چشم الماسِ زمرد پیڪرِ یاقوت لب!
نقشه ۍ گنجی خودت ، نقشِ پری را بیخیال
پیش باید رفت در دریاۍ مواج ِ تنت
دورِ انگشتِ تو می چرخم به هر سو خواستی
آن سڪانِ حلقه ۍ انگشتری را بیخیال
دل ببر از من به هر اندازه میخواهی ولی
دزدِ دریایۍ من ! غارتگری را بیخیال
با نگاهت تا ابد تنها مرا آتش بزن
آسمانِ خسته ۍ خاڪستری را بیخیال
چون صدف وا مانده آغوشم به مروارید ِ تو
مالِ من شو بعد از این و دیگری را بیخیال ...
ـــ شهرام ـ میدری
#ڪافـه_سـبـو
