من باشم و تو، جمعه، عصر، آخرین روزهای دلپذیر تابستان، سعدی، تکیه داده باشیم به صندلیهای فلزی هنوز گرم مانده از خورشید کم رمق شده و دستت را در جیبت برده باشی و سکهای را بین انگشتانت پیدا کرده باشی و لبخندی در ادامهاش: بریم اینو بندازیم توی حوض ماهیا، آرزو کنیم شاید تابستون تموم نشه، خندیده باشم و بلند شده باشیم و رفته باشیم و سکه را انداخته باشیم و تمام، حالا شاید دیگر تابستان ماندنی شود، فالوده که میخوری؟، با آبلیمو زیاد؟، ها!، که برگشته باشیم و نشسته باشیم و دو کاسهی بزرگ فالوده در دست و پوست لیموهای تازهی فشرده شدهایی که عطرش هوا را پر کرده است و سعدی زیر لب میخواند: روز بسیار و عید خواهد بود، تیر ماه و بهار و تابستان
@caffe_sheerr ¦ ♥️
Post #44228
8.29K
- 👍 5
- ❤ 3
- 🌚 1